بیت:      روز ازل از کلک تویک نقطه سیاهی

          برروی مه افتاد که شد حل مسائل

برای درک بهتر بیت کل غزل را می آوریم:             

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

     

یحیی بن مظفر ملک عالم عادل

ای درگه اسلام پناه تو گشاده

     

بر روی زمین روزنه جان و در دل

تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم

     

انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل

روز ازل از کلک تو یک نقطه سیاهی

     

بر روی مه افتاد که شد حل مسائل

خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت

     

ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل

شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است

     

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت

     

شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل

دور فلکی یک سره بر منهج عدل است

     

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است

     

از بهر معیشت مکن اندیشه باطل

٭٭٭

برای دقیق تر بودن تحقیق ،مطالب ، بی دخل و تصرف در جمله بندی صاحب نظران نوشته شده است و تنها تکرار مجدد یک مطلب و جملات غیر ضروری حذف شده اند:

 

نظر1:شرح سودی:

 «روز ازل از قلمت يك قطره مركب سياه بر روي ماه افتاد كه سبب حل مسائل شد يا آن قطره مسائل را حل كرد. اين كلام بر طريق اسناد مجازي مبين آن است كه پادشاه ممدوح شاعر، كاتب بوده، الحاصل مقصودش بيان لكة روي ماه است.»

 

هاشم جاوید(یک نقطه سیاهی(در توضیح بیتی از حافظ).نشر دانش.سال سیزدهم.شماره پنجم 16-20)

این نظر را چنین رد کرده است:

پيداست كه كلمة «كلك» باعث تداعي «مركّب» شده و به تغيير «نقطه» به «قطره» انجاميده است. «يك نقطه سياهي» كه در قديمترين نسخه‌هاي خطي ديوان خواجه هم هست درست است و همين دستكاري و تبديل «نقطه» به «قطره» باعث ابهام و سرگرداني بيشتر شده است.

٭٭٭

 

نظر2: محمدبن محمد دارابي(لطيفه غيبي، كتابخانه احمدي شيراز، ص 23 و 24):

«مقصود از اين قطعه مدح يحيي‌بن مظّفر است به قرينة مطلع غزل تا آخر. به هر حال مي‌فرمايد آن سياهي كه در روي تو مي‌نمايد كه آنرا كلف گويند و حكما در اين مسئله كه آيا چه باشد حيرانند. بعضي مي‌گويند ثقبهسات بر روي ماه و ضوء ماه بر آن نمي‌تابد از اين جهت سياه مي‌نمايد، يا ستاره‌اي چند است كه بر روي ماه افتاده، يا عكس درياهاست چنانچه مذهب حكماي هند است. لسان‌الغيب مي‌گويد اين قطره سياهي است كه از قلم يحيي‌بن مظفّر بر روي ماه افتاده در اين صورت حل مسائل شد، چو بر هر يك از اين وجوه بحث و اعتراض لازم مي‌آيد خفا بر كل وجوه باقي است و هر گاه ظاهر شد كه قطرة‌ سياهي از كلك يحيي است كه بر روي ماه افتاده حل مسائل شده ...»

٭٭٭

 

نظر3: عبدالحسین زرين‌كوب.اشارات در حاشیه دیوان حافظ (نقش بر آب، ص 8-397):

«مبالغه‌اي ناروا كه نفي آن از ساحت قول شاعر هم ممكن نيست ... و با مناعت طبع خواجه خالي از غرابتي به نظر نمي‌رسد. قطرة سياهي كه از كلك ممدوح بر روي مه مي‌افتد تعبيري است از نفاذ حكم او بر عالم و همين معني را گاه‌گاه شعرا به عبارتي نظير «بر روي مه رقوم نوشتن» نيز تعبير مي‌كرده‌اند. از اين جمله است قول مولانا كه در باب رسول خدا و به استناد روايت مربوط به انشقاق قمر گويد: كسي كه بر روي مه رقوم مي‌نويسد و او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد كه او نداند (فيه مافيه، ص 142.) اشاره به كلك ممدوح و قطرة سياهي كه از آن مي‌چكد در ابيات ديوان خواجه نيز هست ...»

سپس با ذكر شاهدي از تاريخ وصاف و بيتي از ابوالعلاء معرّي در رثاء:

و ما كلفه البدر المنير قديمه

و  لكنّها في وجهه اثر اللطم

«به هر تقدير اسناد سياهي كلف در روي  ماه آسمان به كلك ممدوح كه به طور ضمني حاكي از تقدم روشنايي راي سلطان بر روشنايي ماه و خورشيد هم هست شامل اين دعوي است كه آنچه در عالم تصرف مي‌كند و حلّ مسائل بدان وابسته است كلكِ قضا جريان ممدوح است نه تأثير خورشيد و ماه كه خود آنها محكوم حكم و هندوي در گاه او بشمارند.

طرفه آن است كه اين مبالغه شاعرانه با حُسن‌طلبي كه در آن هست و از همت عالي و طبع منيع رند شيراز بعيد و تا حدّي قبيح به نظر مي‌رسد و در شأن نصرت‌الدين شاه يحيي است كه خسّت و ضنّت او هم مشهور است و به نظر مي‌آيد شاعر را سايق حاجتي فوق‌العاده به اين اميد واهي دل خوش كرده باشد ...»

٭٭٭

 

نظر4:عباس زریاب خویی.کلک تو و حل مسائل.آینه جام:311-316:

غزل مشتمل بر مدح اغراق‌آميز و خالي از محتواي معقول در مدح يكي از امراي آل مظفّر است ... نكته اينجاست كه هم شاه و هم شاعر، هم مادح و هم ممدوح به پو چ بودن و دروغ بودن اين مدايح آگاه بودند...

آنجا كه مي‌گويد «از كلك تو يك قطره سياهي بر روي ماه افتاد» ممدوح را عطارد فرض كرده ... در احكام نجوم قديم اين ستاره را دبير فلك مي‌خواندند و به همين جهت غالباً از كلك عطارد سخن به ميان آمده است. اگر عطارد دبير فلك باشد و كلكي به دست داشته باشد، صفحه كاغذي كه بايد بر آن بنويسد و بنگارد كدام است؟ حافظ اين صفحة كاغذ را روي سفيد ماه كه زير فلك عطارد است دانسته است؛ پس در اين تصويرِ حافظ، عطارد دبيري است كه كلكي به دست دارد و صفحة ماه در زير او قرار دارد. از اين كلك عطارد قطرة مركبي بر روي ماه افتاد كه حل مسائل شد يعني چه؟ زيرا در نجوم عطارد را ستارة فلسفه و دانش و هندسه و شعر و بلاغت و مناظره مي‌دانستند و از او در حلّ مسائل كمك مي‌خواستند.»

استاد با ذكر شاهدي از عيون‌الانباء ابن‌ابي اصيبعه افزوده‌اند:

«پس در كشف معضلات علوم از عطارد مدد مي‌خواستند و اين است معني آنچه حافظ مي‌گويد: قطرة سياهي از كلك تو در روي ماه افتاد و سبب حلّ مسائل گرديد.پس از آن حافظ عطارد و ماه را در وجود شخص نصرت‌الدين يحيي جمع مي‌كند بي‌آنكه به آن تصريح كند. آن عطارد و آن كلك خود شاه يحيي است و آن صفحه قمر و ماه رخسارِ خود شاه يحيي و آن قطرة سياهي خالي است كه بر روي او بوده است ... خال سياه است و به همين جهت آن را خال هندو گفته‌اند و هندو به معني بنده و غلام. خورشيد چون آن خال سياه را بر روي شاه يحيي ديد گفت كاش من با همة درخشندگي و عظمت آن هندوي خوشبخت يعني آن خال سياه كه بر روي تو افتاده است بودم ...»

٭٭٭

 

نظر5: فتح الله مجتبایی.از حواشی دیوان حافظ(یک قطره سیاهی بر روی ماه).قافله سالار سخن خانلری:249-246

از اشعار دو وجهي حافظ است و ظاهر آن همان است كه گفته شد. اما وجه مضمر آن ناظر بر نكته‌اي است كه در ادبيات عرفاني سابقه دارد ... روز ازل، آغاز آفرينش و آغاز تاريخ عالم است. كلك كنايه از قلم صنع است. «خال سيه» كه در صبح ازل از قلم صنع بر روي ماه افتاده است اشاره‌اي به لكّه‌اي است كه از عصيان آدم بر رخسار عصمت او نشسته و پاكي صفاي اوليّه او را تيره كرده است...

از اين نظرگاه در اينجا ماه و لكة سياهي كه بر روي آن است ايمايي است به آميزش نور و ظلمت در سرشت آدمي و به جامعيت و تماميت وجود او، از آن روي كه مظهر و م جلاي جميع اسماء و صفات قهر و جلال و لطف و جمال الهي است ... انسان به حكم همين مظهريت جامعه و جامعيّت، شايستگي خلافت يافته و بار امانت را بر دوش گرفته و از همين روست كه مسجود ملايك شده و مقيمان عالم قدس را كه همگي چون «خورشيد» نور و صفاي محضند به رشك و حسرت افكنده است كه اي كاش ما را از جامعيت او بهره‌اي بود ...

اما مسائلي كه در مصراع دوم از بيت اول به حل آن اشاره رفته است مسائلي مربوط به چگونگي عارض شدن ظلمت بر نور و وجود كيفيات ظلماني در سرشت انسان است كه از ديرباز مورد بحث و محل نظر بوده ...

«بنابر آنچه گذشت، نور و ظلمت هر دو از آثار قلم صنع و خير و شر و طاعت و معصيت همگي متعلق به حكمت و مشيّت خداوند است ... و ملزوم و مقتضاي اسما و صفات مقدس او ...

٭٭٭

 

نظر6: هاشم جاوید.یک نقطه سیاهی(در توضیح بیتی از حافظ)نشردانش. سال سیزدهم . شماره پنجم: 16-20

گمان مي‌رود كه آن نكتة نهفته در بيت و معنيِ پنهان در پردة الفاظ شعر، پيوندي با مضامين قرآني و ماية الهامي از تفسير آية 12 سورة بني اسرائيل دارد. در تاريخ محمدبن جرير طبري خوانده‌ايم.:

«ابن عباس گفت: مي‌خواهيد آنچه را دربارة خورشيد و ماه و آغاز خلقت و انجام آن از پيامبر (ص) شنيده‌ام برايتان بگويم ... پيامبر فرمود خداي تبارك و تعالي وقتي همه مخلوق را بيافريد و جز آدم باقي نماند دو خورشد از نور عرش بيافريد و آن را كه مي‌دانست خورشيد خواهد ماند به بزرگي دنيا ... و آن را كه مي‌دانست تاريك مي‌كند و ماه مي‌شود كوچكتر آفريد ...

«اگر دو خورشيد را چنانكه در ازل خلقت فرمود وامي‌گذاشت، شب از روز و روز از شب شناخته نمي‌شد. مزدور نمي‌دانست تا كي كار كند و كي مزد بگيرد و روزه‌دار نمي‌دانست تا كي روزه بگيرد ... و مسلمانان نمي‌دانستند وقت حج كي باشد و قرض‌دار نمي‌دانست قرض را كي بايد بپردازد و مردم نمي‌دانستند كي به كار معاش بپردازند و كي به راحت تن خويش ...

«خداي عزّوجل دلسوز و مهربان بندگان خويش بود و جبرئيل عليه‌السلام را بفرستاد كه بال خويش را سه بار بر روي ماه كشيد (كه در آن وقت خورشيد بود) تا نور آن محو شد و روشني نماند و اين معني گفتار خداي عزّوجل است كه فرمود شب و روز را دو نشان كرديم و نشانة شب را سياه كرديم و نشانة روز را روشن كرديم ... (سورة 17، آية 12)، و اين سياهي كه مانند خط‌ها بر ماه مي‌بيند نشان محو است ...»

«و قتاده دربارة گفتار خداي كه شب و روز را دو آيت كرديم گويد: ما هميشه مي‌گفتيم كه محو آيت شب لكه‌هايي است كه در ماه است و آشكاري آيت روز و اين خورشيد نوراني‌تر و بزرگتر از ماه است ...»

«... و ابوجعفر گويد ... به يقين مي‌دانم كه خداي عزّوجل به صلاح بندگان كه از آن خبر داشت نورشان را مختلف كرد. يكي را پر نور و روشن و ديگري را كم نور كرد ... (ترجمة تاريخ طبري، پاينده، ص 40 و  41، 48 و 49)

«و جعلنا الليل و النّهار آيتين- شب و روز را دو نشانه كرديم و نشانة شب را سياه و نشانة روز را روشن كرديم تا از پروردگار خويش فزوني جوئيد و شمارة سالها و حساب اوقات بدانيد ... و چنين كرد تا به شب و روز ماه‌ها و سال‌ها و وقت نماز و حج و روزه و فرايض ديگر بدانند و وقت دين و تكليف خويش را بشناسند ... (همان، ص 4).

«و يسئلونك عن الاهلّه قل هما مواقيت للناس و الحج. يعني تو را از ماه‌هاي نو پرسند بگو وقت‌هاست براي مردم و حجّ ...

«و فرمود هو الذي جعل الشمس ضياء و القمر نورا... لتعلموا عدد السنين و الحساب ما خلق الله ذلك الاّ بالحق. يعني اوست كه خورشيد را پرتوي و ماه را تابشي كرده تا شمارة سال‌ها و حساب كردن را بياموزند. و اين نعمت و تفضّل بود كه خلق را داد و بسيار كس از خلق شكر نعمت وي بدانستند...» (همان، ص 4 و 5)

بلعمي، چنانكه شيوة اوست، همين مطلب را روشن‌تر، يكجا مي‌آ‌ورد:

«... ماه را نور كمتر است و آفتاب را روشنايي بيشتر. از بهر آن گفتيم كه خداي عزوجل روشنائي ماه را محو كرد چنانكه گفت: فمحونا آية الليل. پس جبرئيل را عليه‌السلام فرمود تا پر بر روي ماه ماليد تا روز از شب پديد آيد و سال و ماه پديد آيد و اين سياهي بر روي ماه اثر پر جبرئيل است» (تاريخ بلعمي، تصحي بهار، ص 45)

و نيز:

«... عبد الله‌بن عباس گفت من شما را حديث آفتاب و ماه مي‌كنم چنانكه از پيغمبر عليه‌السلام شنيدم كه گفت خداي عزوجل آفتاب و ماه را از نور عرش آفريد و هر دو به روشنائي يكي بودند ...

«... اگر خداي عزوجل ماه را همچنانكه بود بگذاشتي مردم روز از شب باز ندانستي و وقت آسودن ندانستي و وقت كار كردن ندانستي. پس خداي عزوجل از لطف خيوش جبرئيل را بفرمود تا پر بر روي ماه ماليد، سه بار تا نور او كمتر شد و آن سياهي كه بر روي ماه پيداست اثر پر جبرئيل است.» (همان، ص 50 تا 52)

اما در تفسير ميبدي:

«و جعلنا الليل و النهار آيتين- شب و روز را دو نشان كرديم «از قدرت خويش و دليل پر علم خويش». فمحونا آية الليل- نشان شب بسترديم «و سياه كرديم». و جعلنا آية النهار مبصره- و نشان روز روشن كرديم. لتبتغوا فضلاً من ربكم- تا فضل خداي را بجوئيد «و روزي خويش». و لتعلموا عدد السنين و الحساب- تا بدانيد شما رروز و شب و شمار سال‌ها و راست داشتن هنگام‌ها ...» (تفسر ميبدي، ج 5، ص 5.6، به اهتمام علي اصغر حكمت).

ميبدي پس از ترجمة آيه در تفسير آن به نقل از سلمان فارسي و ابن‌كثير مطالبي به تفصيل آورده و سپس گفته است كه:

«... ابن‌عباس گفت رب‌العزّه نور آفتاب هفتاد جزء آفريد و نور ماه هفتاد جزء. پس از نور ماه شصت و نه جزء محو كرد و اين شصت و نه جزء بر نور آفتاب افزود ...»

و سرانجام:

«اگر خداوند خورشيد و ماه را به همان حال كه خلق كرده بود وامي‌گذاشت نه شب از روز شناخته مي‌شد و نه روز از شب.  مزدور نمي‌دانست كي كار كند و يك مزد بگيرد. روزه‌دار نمي‌دانست كي روزه بگيرد و كي افطار كند. زن آگاه نبود چگونه عدّه نگاه دارد. مسلمانان نمي‌دانستند كي وقت نماز است و كي وقت حج و مردم نمي‌دانستند كي كشت و زرع كنند و كي بياسايند. پس خداوند سبحان بر آنان رحمت آورد و جبرئيل را فرستاد و به او فرمود تا بال‌ها بر چهرة ماه بسايد تا نور ماه از او گرفته شود. اين است كه فرمود شب و روز را بر دو نشان كرديم و نشان شب محو كرديم. پس آن سياهي كه در قمر مي‌ بينيد اثر خطوط محوي است كه بر روي ماه كشيده شده». (اين قسمت از تفسير ميبدي به عربي است كه ترجمه كرديم)

باز همين مضمون را در تفسير ميبدي از آية 189 سورة بقره مي‌توان ديد:

«... از تو اي پيامبر مي‌پرسند كه اين ماه نو چيست كه مي‌افزايد و مي‌كاهد ... ايشان را جواب ده كه حكمت در زيادت و نقصان ماه نو آن است كه تا هنگام‌ها و وقت‌ها بر مردم روشن شود و راه برند به مزد مزدوران و عدّة زنان و مدّت باروران و سر رسيدن وام‌ها و تحقق شرط‌ها و نيز ماه رمضان و فطر و روزگار حج و ترتيب آن روشن مي‌شود و بر خلق آسان ...» (تفسير ميبدي، جلد 5، ص 514)

پس آن مسائل مشكل، مسئلة گرفتاري و سرگرداني مردم در تشخيص ساعات عبادت و استراحت و اوقات كار و كشت و روزه‌داري و روزه‌خواري و خواب و بيداري و وامگزاري و تكاليف دنيا و دين و معاش و معاد بود كه در صورت يكسان ماندن نور ماه و خورشيد و همانندي اوقات و نبودن شب و روز همچنان حل ناشده مي‌ماند.

پس به فرمان خداي رحمان پر جبرئيل قلم ترسيمِ آن رقم سياه بر روي ماه شد و از سودن پر او نقطة سياهي بر چهرة ماه افتاد و اين منشور نوشته با كلك صنع، مسائل مردم را حل و چنانكه ميبدي تصريح كرده است كارها را بر خلق روشن و آسان كرد.

خورشيد هم از آن‌رو با همة پاكي و تابناكي بر آن «خال هندو» و «غلام سياه» رشك مي‌برد كه مي‌بيند آن «خال سياه» به لطف خداوند، شرف حل مسائل خلق را يافت و آن نقطه به يمن آن عزّت كه يافته و با چنان قلمي كه نقش شده بود با همه سياهي گره از كار فرو بستة مردم وا كرد.

ديدم كه هيچ جا سخن از مركّب و «قطره» نيست بلك صريح ترجمه و تفسيرها حاكي از خط و نشان و نقطة سياه است و بس. جز اين مراجع، شيوة سخن خواجه هم همه جا اين نكته را كه «نقطه» است تأييد مي‌كند. حافظ بي كم و بيش هر جا سخن از «خال» است به قرينة آن «نقطه» مي‌آورد:

در خم تو آن خال سيه داني چيست

نقطة دوده كه در حلقة جيم افتاده است

...

مدار نقطة بينش ز خال تست مرا

كه قدر گوهر يكدانه گوهري داند

...

اين نقطة سياه كه آمد مدار نو

عكسي است از حديقة بينش ز خال تو

و چون اين سياهي را در بيت بعد «خال» مي‌خواند پس كلمة «نقطه» درست است نه «قطره». آن كلك هم كه نقطة سياهي از آن بر روي ماه افتاد كلك شاه يحيي نيست. آخر روز ازل شاه يحيي كجا بوده تا كلكي داشته باشد؟ نقطه هم بر روي ماه افتاده نه روي شاه. پس كلك كلكِ خدايي و قلم قلمِ صنع است و نقطة سياه اثر پر جبرئيل و حافظ هم «كان في الزمن الاولِ» مفسران را، «روز ازل» ترجمه كرده است.

اما در همين تنگناها اگر در شعر باريك شويم مي‌بينيم حافظ چنانكه شيوة اوست گاه در غزلي پس از رفع تكليف و اداي وظيفه ناگهان رندانه از ممدوح به معشوق و در اين غزل از ممدوح به معبود مي‌گريزد. اين است كه در اولين فرصت، روي از زمين به آسمان مي‌كند و خطاب را از شاه به خدا مي‌گرداند تا اگر منّت اين غزل بر شاه يحيي است، رويِ همت او با خدا باشد همچنانكه در مطلع غزل اگر مخاطبِ شعر، خداوندگار روي زمين است، در آن بيتها، خداوند عالمين است.

در اين ترفند، با آن حافظة حيرت‌انگيز كه قرآن را به چهارده روايت ازبردارد، موج تداعي، خواه و ناخواه براي رهايي از شرم مدح، او را به سوي آيه‌هاي ديگر سورة بني اسرائيل مي‌كشاند. اگر با دستماية تفسير آية 12 مضمونِ «روز ازل از كلك تو ...» را مي‌سازد، براي اين كه از اقليم «مدح» همچنان به قلمرو «وحي» بگريزد بي‌درنگ آية ديگري از همين سوره را به ياري مي‌گيرد و مضمون «لايزيد الظالمين الاّ خسارا» (آية 88، سورة بني اسرائيل) را به مصراع «خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل» ترجمه مي‌كند. هيچ دليلي نيست كه روي اين سخن با شاه يحيي باشد و با خود حافظ نباشد. شاه يحيايِ پشتگرم به قدرتِ تيمور فرد مظلوم و نگراني نيست كه از ظالمي بترسد و نياز به دلداري حافظ داشته باشد. خود حافظ است كه بايد خاطر خود را به بدفرجامي ظالم خوش دارد.

بيت آخر غزل هم بي‌گمان بيتي درخور تأمل است:

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است

از بهر معيشت مكن انديشة باطل

با آن سلسله تداعي و باريك‌بيني و پيوستگي انديشه و سخن خواجه، گمان نمي‌رود كه حافظ قرآن ما، دو آية ديگر از همين سورة بني اسرائل را بياد نياورده باشد:

«انّ ربك يبسط الرزق لمن يشاء- خداي تو مي‌گسترانند و مي‌گشايد روزي آنكه را خواهد» و «لقد كرمنا بني آدم ... و رزقناهم من الطيبات ...- گرامي كرديم فرزندان آدم را و روزي داديم ايشان را...

پس، روزي رسان خداست و اگر به ياد داشته باشيم كه روز ازل كِلك صنع الهي نقطة سياهي را براي آساني روزي مردم بر روي ماه گذاشت و قلمِ خداي جهان قسمت كنندة‌ رزق بود، با اين دو آية ديگر، كه خداوند را قاسم الارزاق مي‌خواند چگونه خطاب «شاه جهان» متوجه شاه يحيي است؟ آيا حافظ خود طلبِ رزق و تأمين معيشت را از هر كس جز خداي جهان انديشه‌اي باطل نمي‌داند و همين نكته را رندانه با افسون سخن و طنز خاص خود در اين بيت نمي‌گنجاند؟

 

٭٭٭

 

نظر7:حسن حسن زاده آملی. شرح نکته هایی از اشعار حافظ. کیهان اندیشه.شماره اول:99

 

آراي علما در محو قمر مختلف است و ما برخي از آنها را در تعليقه بر فصل 30، نمط 6، شرح خواجه بر اشارات شيخ، نقل كرده‌ايم: «المحو هو ا لكلف الذي يري من القمر.»

«برجندي»، در تعليقاتش بر شحر چغميني گويد: «المحو في وجه القمر، اختلاف اجزاء سطحه في قبول النور.»

«لاري» در شرح «تشريح‌الافلاك» شيخ بهائي، در مبحث خسوف (ص 137- چاپ سنگي)، تمام اقوال و آراي حكما را در محو قمر آورده است.

«ميبدي» در شرح «ديوان منسوب به امير «ع»، در فاتحة رابعه، گويد:

«محو قمر، كواكب صغار مظلمه است كه در جوف اوست. يا او به مثال آينه است و شبح جبال و بحار، به او منعكس مي‌شود.» و خواجه نصيرالدين، در تذكره، اختيار اول كرده است و در شرح اختيارات، ثاني، انتهي.

«فخر رازي»، در مباحث مشرقيه (ج 2 ص 97) نيز، اقوال حكما را در محو قمر عنوان كرده است، و همچنين، جناب «شيخ‌الرئيس» در شفاء (طبيعيات، ج 1 ص 71،ط 1).

دانشمندان فرنگ گويند كه: گوديهاي بسيار عميق در ماه است، كه نور آفتاب به اعماق آنها نمي‌رسد و ما از دور به صورت كلف مي‌بينيم.

حافظ، همة اين مسائل را به يك قطره مركب حل كرده است و گويد:

روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي

بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل

وي، اين بيت را در مدحِ «يحيي بن مظفر» گفته است، چنانكه در مطلع غزل نام ممدوح را مي‌برد كه:

داراي جهان ناصر دين خسرو كامل

يحيي بن مظر مَلك عالمِ عادل

حافظ، در بيان محو قمر گويد: آن يك قطرة سياهي، يعني مركب است كه از قلم يحيي بن مظفر بر روي ماه افتاده است. پس اختلاف آراء در محو قمر منحل، و مسأله حل شده است كه محو قمر چيست.

٭٭٭

 

نظر8: محمد جواد شریعت.نکته هایی در شعر حافظ. کیهان فرهنگی.سال پنجم.شماره هشتم:83

آنچه فهم اين بيت را مشكل كرده است يكي ضمير «تو» در تركيب اضافي «كلك تو» است، دو ديگر مفهوم «روي مه»، سديگر مفهوم «حل مسائل».

در مورد اشكال اولي بايد توضيح دهم كه اين تركيب اضافي از نوع تركيبهاي اضافي است كه در مفهوم آ‌نها مالكيت و اختصاص مورد توجه نيست، بلكه «ارتباط» و «مربوط بودن» در آنها مورد نظر است و اين نوع اضافه در زبان فارسي افزون و فراوان است كه گاهي با انواع ديگر اضافه‌ هم توأم است. مثلا وقتي مي‌گوييم:

كتاب فضل ترا آب بحر كافي نيست

كه تر كني سر انگشت و صفحه بشماري

در تركيب اضافي «كتاب فضل» علاوه بر مفهوم تشبيه اين علاقه «مربوط بودن» هم وجود دارد.

از طرف ديگر مي‌‌دانيم كه در روز ازل خداوند متعال با قلم سرنوشت، آيندة مادي و معنوي و جسم و جان همة موجودات اعم از انسان و غير انسان را رقم زده است و سرنوشت آنها را تعيين و مشخص فرموده است، بنابراين در مصراع اول اين بيت «كلك تو» يعني «قلم سرنوشت مربوط به تو»، «قلمي كه سرنوشت ترا رقم زده است» اما «روي مه» به معني «چهرة ماه» و مقصود از «ماه» در اين تركيب اضافي «ماه آسمان» است و همانگونه كه «سودي» و «دارايي» تشخيص داده‌اند مقصود از (قطرة سياهي) همان كلف روي ماه است.

اما «حل مسائل» تركيب اضافي است كه در آن مقصود از «مسائل» مسائل تشبيه و شباهت است يعني تشبيه ماه به چهره‌خال‌دار نصرت‌الدين شاه يحيي. يعني در حقيقت حافظ رطب‌اللسان مي‌خواهد با تشبيه ماه به چهرة شاه يحيي لطافت و ظرافت تشبيه تفصيل خود را برساند. يعني در حالي كه همه چهرة معشوق يا ممدوح خود را به ماه تشبيه مي‌كنند، حافظ مي‌خواهد بگويد خداوند چهرة او را شبيه چهرة شاه يحيي كرد و اگر اين قطرة سياهي بر چهرة ماه نمي‌افتاد، شبيه چهرة خال‌دار شاه يحيي نمي‌شد و با اين كار مسائل مربوط به تشبيه و شباهت چهرة ما با چهرة شاه يحيي حل شد.

آن گاه در بيت بعد براي اينكه خواننده را متوجه تشبيه خود كند و مشكلي براي آيندگان باقي نگذارد. موضوع خال چهرة شاه يحيي را طرح مي‌كند و مي‌گويد كه خورشيد آرزو كرد كه اي كاش من به جاي خال چهرة شاه يحيي بودم (تناسب ميان هندو و مقبل و تضاد خورشد و هندو هم كه تحسين‌انگيز است) البته در اين دو بيت ميان كلمات: كلك، قطره، سياهي، خال، هندو، مقبل، سيه، مه، خورشيد، روز، بر روي ... افتادن، تناسبهايي هست كه اهل تحقيق بر آنها آگاهي دارند.

٭٭٭

نظر9(اینجانب):

تصور می کنم هیچ لزومی نداشته باشد همواره فقط یک معنا را برای یک بیت پذیرفت و خط بطلان قاطعانه بر روی تمامی نظرات دیگر کشید آن هم بر ابیات سحر آمیز شاعری چون خواجه حافظ شیرازی که اصلا زیبایی اشعار و ابیات بر همین توانایی اراﺋه همزمان چند معنی صحیح و مرتبط با بیت می باشد.

 در مورد این بیت زیبا و بحث برانگیز،گمان می کنم بهتر است ابتدا به تعیین میزان ارتباط معنایی هر کدام از نظرات مطرح شده با فکر حاکم بر غزل و نیز جهان بینی حافظ پرداخت سپس معنایی قابل قبول اراﺋه داد:

1)نظر سودی:در کتاب "بحث در آثار و افکار و احوال حافظ (تاریخ عصر حافظ در قرن هشتم)"قاسم غنی.زوار.تهران1322

این غزلهای حافظ درمورد شاه یحیی آمده است:

 یک دوجامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وزلب ساقی شرابم درمذاق افتاده بود
از سرمستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود
درمقامات طریقت هرکجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که درسیر طریق
هرکه عاشق وش نیامددرنفاق افتاده بود
ای معبّر مژده ای فرما که دوشم آفتاب
درشکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست
طاقت وصبر ازخم ابروش طاق افتاده بود
گرنکردی نصرت دین شاه یحیی ازکرم
کار ملک و دین زنظم واتّساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایرفکرش به دام اشتیاق افتاده بود

٭٭٭


دانـی کـه چـیـسـت دولـت دیـدار یـار دیدن
در کـوی او گـدایـی بـر خـسـروی گـزیدن
از جـان طـمـع بـریـدن آسـان بـوَد ولیکن
از دوسـتـان جـانی مـشـکل تـوان بـریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه بادل تنگ
وآنـجا بـه نـیـک نـامـی پـیـراهـنـی دریدن
گَـه چـون نـسـیـم بـا گـل راز نـهـفـتـه گفتن
گَـه سـرّ عـشـق بـازی از بـلـبـلـان شـنـیـدن
بـوسـیـدن لـب یـار اوّل ز دسـت مـگـذار
کآخـر مـلـول گـردی از دسـت ولـب گـزیـدن
فـرصـت شـمـارصـحـبـت کزاین دوراهه منزل
چـون بـگـذریـم دیـگرنـتـوان بـه هـم رسـیـدن
گـویـی بـرفـت حافظ از یـاد شـاه یـحـیـی
یـارب بــه یــادش آور درویـش پــروریــدن

٭٭٭

درِ سرای مغان رفته بود وآب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ وشاب زده
سبوکشان همه دربندگیش بسته کمر
ولی زترک کله چتر برسحاب زده
شـعـاع جـام و قـدح نورماه پوشیده
عـذار مـغـبـچـگان راه آفـتـاب زده
عروس بخت درآن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه وبربرگ گل گلاب زده
گرفته ساغرعشرت فرشته ی رحمت
زجرعه بر رخ حوروپری گلاب زده
زشور وعربده ی شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم وبامن به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده
که این کند که توکردی به ضعف همّت ورای
زگنج خانه شده خیمه برخراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تودرآغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که برتو عرضه کنم
هزارصف زدعاهای مستجاب زده
فلک جنیبه کش شاه نصرة الدّین است
بیا ببین ملکش دست دررکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهرکسب شرف
زبام عرش صدش بوسه برجناب زده

٭٭٭

ای که بر ماه ازخط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه ای برآفتاب انداختی
تا چه خواهدکرد با ما آب ورنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش برآب انداختی

گوی خوبی بردی ازخوبان خلّخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هرکسی باشمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه ی دولت براین کُنج خراب انداختی
زینهار ازآب آن عارض که شیران راازآن
تشنه لب کردیّ و گردن را درآب انداختی
خواب بیداران ببستی وآنگه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
پرده ازرخ برفکندی یک نظر درجلوه گاه
وز حیا حور و پری را درحجاب انداختی
باده نوش ازجام عالم بین که براورنگ جم
شاهد مقصود راازرخ نقاب انداختی
ازفریب نرگس مخمور ولعل می پرست
حافظ خلوت نشین رادرشراب انداختی
وزبرای صید دل درگردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم برخاک جناب انداختی
نصرة الدّین شاه یحیی آنکه خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
                                  ٭٭٭

ای فروغ ماه حسن ازروی رخشان شما
آب روی خوبی ازچاه زنخدان شما

عزم دیدارتوداردجان برلب آمده
بازگردد یابرآیدچیست فرمان شما
کس به دورنرگست طرفی نبست ازعافیت
به که نفروشندمستوری به مستان شما
بخت خواب آلودمابیدارخواهدشدمگر
زان که زدبردیده آبی روی رخشان شما
باصباهمراه بفرست ازرخت گلدسته ای
بوکه بویی بشنویم ازخاک بستان شما
عمرتان بادومراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام مانشدپرمی به دوران شما
دل خرابی می کنددلدار را آگه کنید
زینهارای دوستان جان من وجان شما
کی دهددست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطرمجموع مازلف پریشان شما
دوردارازخاک وخون دامن چوازمابگذری
کاندرین ره کشته بسیارندقربان شما
می کندحافظ دعایی بشنوآمینی بگو
روزی مابادلعل شکرافشان شما
ای صباباساکنان شهریزدازمابگو
کای سرحق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم ازبساط قرب همت دورنیست
بنده ی شاه شماییم وثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداخترخداراهمتی
تاببوسم همچواخترخاک ایوان شما

و نیز قطعه ای منسوب به حافظ:

دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید

کس نمی داند که کارش از کجا خواهذ گشاد

رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من

نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد

شاه هرموزم(توران شاه بن قطب الدین تهمتن)ندید و بی سخن صد لطف کرد

شاه یزدم(شاه یحیی)دید و مدحش کردم و هیچم نداد

کار شاهان این چنین باشد تو ای حافظ مرنج

داور و روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد

از فحوای این غزلیات چند نکته آشکار می شود:

1) گویا شاه یحیی چهره زیبایی داشته که حافظ معمولا به چهره زیبای او اشاره داشته

2)مثل اینکه گاه گاهی، حافظ و مقرری دادن به وی را فراموش می کرده است!

در هیچ کدام ازین غزلیات اشاره ای به نویسنده بودن شاه یحیی نشده است(مگر اینکه بگوییم این تنها غزلی است که به اهل قلم بودن وی اشاره شده است)البته بلاخره وی شاه است و حمل قلم و کتاب و... به او بی مورد هم نیست اما گمان می کنم بهتر باشد این معنی را در سطوح بعدی معنایی و فقط به عنوان تعریضی ساده مد نطر قرار داد.

2)نظر دارابی:تصور نمی کنم حافظ ،مدح شخصی که شاید اغلب اوقات مدحش کردم و هیچم نداد را به آنجا برساند که وی را به درجه الوهیت رسانده و بگوید ای شاه یحیی!تو روز ازل _نعوذ بالله_در کنار خداوند بودی واز قلمت لکه بر ماه افتاد!!! (همچنین نظر آملی که قلم را به شاه یحیی نسبت داده است)

3)نظر استاد مجتبایی: وقتی کاملا مشخص است که غرل،غزلی مدحی، آن هم با معنایی کاملا روشن برای طلب مواجب و مقرری از یک شاه است،قلم صنع و عصیان آدم و بار امانت و به طور کلی حمل تحمیلی مضامین عرفانی بر شعر واقعا چه دلیل و ضرورتی دارد؟؟...

4)نظر هاشم جاوید:جای تامل دارد و چه بسا در سطوح عمیق تر ذهن حافظ این اشارات قرآنی نقش بسته باشد،اما این که تمام غزل خطاب (تو)شاه یحیی است و یکدفعه مرجع ضمیر به (او) خداوند باز می گردد، گمان می کنم منطقی نباشد و اساسا اینکه بخواهیم به هر شکل ممکن مدح و طلب را از ساحت حافظ بری بدانیم و به هر شکلی توجیه کنیم که خیر حافط حافط قرآن،رندانه و زیرکانه و...گریزی به حق می زند و روزی را از حق می طلبد نه از ممدوح لزومی ندارد.حافط هم مثل دیگر مردم یک انسان است و اگر شرایط زندگی (آن هم در آن روزگار) وی را در تنگنا قرار دهد چه بسا دست طلب مقابل بنده خدا هم دراز خواهد کرد.

5)نظر مرحوم زرین کوب:گستره حکم و نفاذ امر مستلزم نسبت دادن قلم به شاه و به تبع حضور وی در ازل است که قبلا در رد آن بحث شد.

6)نظر مرحوم زریاب خویی:ایشان اشاره کرده اند که ماه صورت شاه یحیی و نقطه هم خال روی صورت اوست.به نظر این کمترین این نظری بسیار قابل قبول و منطقی می باشد.اما اگر از ماه و خورشید و فلک وعطارد و... هم صحبت به میان نیاید می توان این نظر را پذیرفت.

7)نظر محمد جواد شریعت:بسیار توجه به جایی به مفهوم (کلک تو)شده است.یک کسره اضافه می تواند یک جهان بینی را تغییر دهد.انتساب کلک به یحیی و کلکی که مربوط به یحییست تفاوتی دارد از زمین تا به آسمان!و همین امر به راحتی مشکل معنایی بیت را حل می کند.البته این کمترین گمان میکند اگر (مسائل)را مسائل مربوط به تشبیه هم نگیریم اشکالی پیش نمی آید زیرا تشبیه و مسائل مربوط به آن خود به خود در بیت حل می شود!

معنای نهایی:

ای شاه یحیی!صورت تو مثل ماه است.

خال روی صورت تو مثل لکه روی ماه است.(همان لکه ای که اختلافات زیادی در موردش است که حقیقتا این لکه چیست؟)

روز ازل قلم آفرینش که صورت چون ماه تو را می کشید،این خال را بر روی صورتت قرار داد و از آنجاست که همزمان روی ماه آسمان هم لکه ای قرار گرفت و دیگر حرف و حدیث ها درباره این که این لکه روی ماه چیست حل شد زیرا این لکه به واسطه همان خال روی توست.چون خدا که صورت چون ماه تو و خال روی آن را آفرید،همان زمان هم ماه آسمان و لکه روی آن را آفرید که عین هم باشید.

می بینیم بیت به نحوی تشبیه مرکب و به زیبایی تمام تشبیه مضمر دارد که این اوج نبوغ و هنر خواجه حافظ شیرازیست.

 

                                                                                        با سپاس فراوان!