زبان مور به آصف دراز گشت و رواست/که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
اولین مطلب: کتاب حافظ جاوید-هاشم جاوید-چاپ دوم-ص۱۰۳ تا ۱۰۵
آصف در این بیت همان سلیمان است و مور با سلیمان سخن گفته نه آصف که مور با او گفت و گویی نداشته. در بیت دیگری از غزل خواجه خواجه نیز می خوانیم:
شکوه آصفی و اسب باد و و منطق طیر به باد رفت و ازآن خواجه هیچ طرف نبست
آصف وزیر سلیمان بوده اما هرگز در قرآن و تفاسیر سخنی از جلال و شکوه آصف نرفته است. مظهر شکوه و جلال و حشمت سلیمان است.
آیاتی چند از قرآن کریم که حکایت از رام بودن اسب باد و آشنایی سلیمان با زبان پرندگان دارد و گواه روشنی است باد و طیر فرمانبر و همزبان سلیمان بوده اند نه آصف:
"فسخرنا الریح تجری بامره"(ص/۳۶)
"یا ایها الناس علمنا منطق الطیر"(نمل/۱۶)
پس این موهبت یعنی"شکوه آصفی و اسب باد و منطق الطیر" مختص سلیمان است نه آصف. و حافظ هم با باریک بینی در تفسیرها هیچ گاه نام و مقام آصف وزیر را با سلیمان مقدم نمی دارد.و عطایای خداوند بر سلیمان را به آصف نمی دهد.این است که شکوه آصفی یعنی شکوه سلیمانی. و این مور بود که آنهمه سخن تند و تلخ با سلیمان گفت و این سلیمان بود که در مقام سخن حق دم فروبست و مور هرگز با آصف وزیر زبان درازی نکرده است.
حافظ کلمه یاوه را هم مخصوصا به کاربرده و گفته است که «خواجه خاتم جم یاوه کرد» تا تردیدی نماند که آن خواجه که زبان مور به آن دراز شد همان کسی است که انگشتری را گم کرد. اینک می دانیم هم آن آصف که زبان مور به او دراز گشت و هم آن خواجه که انگشتری را یاوه کرد جز سلیمان نبود.
شاهدی هم برای اینکه نشان دهد سلیمان را به صفات آصف وصف کرده اند در دست است. از جلال الدین فریدون عکاشه شاعر معاصر حافظ:
به رتبت سلیمان آصف صفاتی به شوکت فریدون رستم نشانی
دومین مطلب : کتاب نقش بر آب /عبد الحسن زرین کوب/ صفحه ۳۷۱
در واقع این خاتم از سلیمان یاوه شد پس مور چرا به آصف که وزیر سلیمان است زبان درازی می کند؟ و حافظ هم خواجه را که وزیرست به این یاوه کردن خاتم و باز نجستن آن متهم می کند؟
در حقیقت قصه مور با سلیمان است.در کلام حافظ هم جز در این بیت:
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و تزو خواجه هیچ طرف نبست
که خواجه لفظ انتساب شکوه و لوازم آن را ظاهرا به آصف در نزد شاعر مربوط می دارد در سایرموارد تمام این لوازم حشمت و همچنین اشارت به مجابوات با مور به سلیمان منسوب شده است نه به آصف:
اندر آن ساعت که بر اسب صبا بندند زین با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است همت نگر که موری با آ ن حقارت آمد
نظر کردن به درویشان منافیس بزرگی نیست سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
به هر حال مجاوبات مور با سلیمان است و زبان درازی او هم با سلیمان است که برای سلیمان موجب خنده هم هست. اما اسناد طعن مور به آصف و هم اینکه یاوه کردن خاتم به آصف منسوب می شود ممکن است مبنی بر این باشد که به علت فقدان تدبیر و نظارت کافی در امور ملک آصف موجب ضایع شدن ملک سلیمان شد و بدینگونه مسئولیت او در این باب هر چند به طور مستقیم نبود باری در وقوع اصل ماجرا تاثیرش قطعی بود. نظیر این طرز تلقی را در این بیت انوری:
آصف ار آن ملک را ضبط آنچنان کردی به رای گم کجا کردی سلیمان مدتی انگشتری؟
هم می توان نشان داد.معهذا چنان می نماید که احراز از اسناد ماجرا و مسئولیت آن به سلیمان از باب رعایت ادب و حرمت نبوت اوست و اهل تفسیر هم به همین سبب در قبول حکایت تردید نشان داده اند. و ظاهرا از همین روست که حافظ یاوه گشتن خاتم و طعن و بیغاره مور را به خاطر آن متوجه آصف می کند تا مرتکب سوء ادبی در حق سلیمان که مقام نبوت دارد نشده باشد.
سومین مطلب: کتاب آئینه جام/زریاب خویی/صفحه ۲۱۳
در دیوان حافظ مراد از آصف و «آصف ثانی» جلال الدین تورانشاه و زیر شاه شجاع بوده است و نیز از او به «خواجه» و «خواجه جهان» یاد کرده است.این غزل حافظ نیز مستثنی نیست و باید در باره او باشد.اما در موقع و مناسبت خاصی باید سروده شده باشد. توضیح آنکه به هنگام جنگهای شاه شجاع با برادرش شاه محمود با توطئه رکن الدین حسن شاه شجاع از دست جلال الدین تورانشاه خشمگین شده و او را به حبس می افکند.من گمان می کنم که این غزل به هنگام زندانی شدن تورانشاه که از حامیان حافظ بود و حافظ هم او را بسیار دوست می داشت سروده شده است.
شاعر در ابیات آغازین غزل غم و اندوه خود را در گرفتاری او و وفاداری خود را به او بیان می دارد.بعد از دلشکستگی خود سخن می گوید و ظاهرا می خواهد بگوید که تورانشاه در زندان نذری در باره حافظ بکند تا دعای او سبب خلاصی او بشود:
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
بعد اشاره به «دراز شدن زبان مور» به آصف یعنی توطئه رکن الدین شاه حسن می کند و می گوید در این عمل «خواجه» «خاتم جم» یعنی محبت و اعتماد «جم» یعنی شاه شجاع را زا دست داد و باز نجست.«مور» به تحقیر همان رکن الدین شاه حسن است و «آصف» و «خواجه» همان تورانشاه است و «جم» همان شاه شجاع است.
چهارمین مطلب: یادداشت های حاشه دیوان/قاسم غنی/صفحه۷۸
اجمال قصه اینست که سلیمان بواسطه غرور و یا عصیان دیگری مورد خشم شده روزی که بر عصای خود تکیه کرده بود عزرائیل در همان حال جانش را گرفت. همه حضار خیال می کردند او زنده است و تا یکسال ایستاده بود. تا آنکه دیو بزرگ خاتم سلیمان را که مانند اسم اعظم بود دزدید.دیو بر انس و جن مسلط شد و بنام سلیمان حکومت می کرد.بعد از یکسال خداوند موریانه ای فرستاد و موریانه چوب عصای سلیمان را که به ان تکیه داشت خورد.عصا شکست و سلیمان افتاد و آنوقت همه فهمیدند که سلیمان مرده است.
در دستور الوزاء میر خواند در ضمن شرح حال آصف برخیا می گوید:«در آن اوان در وقتی که به قضای حاجت می رفت(یعنی سلیمان) بدستور معهود انگشتری خود را به جراده سپرد.در این حین «صخر مارد» به صورت سلیمان -علیه السلام- بر جراده ظاهر شد و خاتم را از وی ستاند.در آن اوان که صخر جنی بر مسند سلیمانی منزل گزیده بود آن حضرت بنابر ضرورت با جمعی از صیادان که برکنار دریا به صید ماهی اشتغال داشتند در آمیخته سلوک می نمود. صخر جنی در ایام حکومت با بنی آدم به تکلف اختلاط می کرد و بخلاف شرع احکام از وی صادر می گشت.
خلایق از امثال این حرکات نالایق بد مظنه شده صورت ظن خود را به عرض آصف رسانیدند. آن جناب فرمود که ظاهرا این شخص سلیمان نیست و آصف علمای بنی اسرائیل را آگاه ساخته فرمود این خبیث دیویست که برجای سلیمان قرار گرفته.آنگاه به اتفاق به مجلس صخر مارد رفته آغاز قرائت توریه کردند. آن ملعون طاقت استماع کلام مهیمن بیچون نیاورده از فراز تخت غیبت نمودخاتم سلیمانی از دست در دریا انداخت و ماهیئی به امر الهی خاتم را فرو برده در چنگ صیادانی که سلیمان معاونت ایشان می کرد گرفتار شد . لاجرم نوبت دیگر خاتم بدست آن حضرت افتاد.(دستور الوزراء ۱۵-۲۳)