عبوس زهد به وجه خمار بنشیند                                 مرید خرقه دردی کشان خوشخویم

چند نکته دردیوان حافظ ( دکترپرویزناتل خانلری)     یغما سال دوم شماره 7                                         درنسخهء قدیمتربجای  عبوس (( عروس)) ثبت است وآ نهم معنی بهتری ندارد.شاید ((عبوس زهد به وجه خماربنشیند ))درست ترباشد.اما درمصراع دوم کلمهء ((خرقه)) البته غلط است زیراکه اولاخرقه متعلق به صوفی است نه به دردی کش واین دو کلمه گویا مترادف نیست ثانیا اگرچه خرقه بخشیدن و خرقه گرفتن در آ داب تصوف هست کسی مرید (( خرقه))نمی شود.چنانکه در نسخهء قدیمتر ثبت (( فرقهءدردی کشان)) است .

فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی              بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی              بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

بعد از طرح چند نظر از منتقدین در مورد این بیت اینک به جمع بندی آن می پردازیم.

 در مجموع به نظر می رسد حافظ دلیل رجحان انسان بر فرشته را در دارا بودن امانت عشق  می داند چرا که حافظ در ابیات دیگری هم فرشته را فاقد عشق می داند.

و اگر امانت  را در

"آسمان بار امانت نتوانست کشید                      قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند"

همان عشق بدانیم این تنها انسان بود که شایستگی و لیاقت پذیرش این بار را در میان کائنات دارا بود.

در مورد مصراع دوم نیز یکی  ضبط «شرابی»  وجود دارد و یکی ضبط «گلابی» و در تبین مفهوم گلاب برخی نظر بر خوشبویی این ماده دارند و برخی آن را استفاده از شراب می دانند و در مجموع به نظر می ر سد شراب یا گلاب در معنای استعاری شراب که دارای تناسب با جام و ساقی است بهتر می باشد و این جرعه بر خاک ریختن رسمی کهن بوده است که برای رحمت کردن و تطهیر کردن به کار می رفته است که نوعی ستایش مقام آدم است در مقابل مقام فرشته. چرا که این شراب را به خاک آدم می ریزد.

دراین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد   ببین که اهل دلی در میان نمیبینم

فرهنگ واژه نماي حافظ :دكتر مهين دخت صديقیان

خمار:xomar ملامت ودردسر بعد از شراب خواري

جرعه اي: "ي" نكره‌‌

لغت نامه معين:

جرعه: jor'e اندك اندك آشاميدن/به آشام خوردن

ميان:miyan وسط/ميانه

 

 

گلاب و شراب /  شکر و عود

شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم      نسيم عطر گردان را شكر در مجمر اندازيم 

پیچیدگی این بیت در این است که آیا در شراب گلاب می ریخته اند یا خیر و اگر می ریخته اند چرا؟.

و دیگر اینکه ریختن شکر در مجمر وجهی داشته است یا خیر و اگر می ریخته اند چرا؟

نظر اول:

سياوش  پرواز كيهان فرهنگي سال دوم صفحه  26

مطلبي از استاد علي اصغر حكمت در كتاب امثال قران ص 335 را در تاييد نظريات خود آورده اند:آميختن شراب به گلاب  از قديم الايام در تمام ازمنه تاريخ و در همه سرزمينهاي شرابخيز معمول بوده است.از سخن نظامي در ليلي و مجنون چنين بر ميايد كه عود وشكر را با هم ميسوخته و بدينگونه عطر سوزي ميكرده اند:

وان تنگ دهان تنگ روزي             چون عود و شكر به عطرسوزي

با اين وجود نظر احمد علي رجايي را بهترين نظر ميداند.

 نظر دوم:

زرياب خويي آيينه جام صفحه 241 تا 242

در مجالس عود و شكر را در مجمر آتش با هم مي افكندند. خاقاني ميگويد:

مجمر عودي و آن عود و شكر هست بهم          زحل و زهره كه با قرص  خو آميخته اند

خود حافظ نيز ميگويد:

 نبود چنگ و رباب كه بود          گل وجود من آغشته گلاب و نبيد

 نظر سوم:

سيد بهاءالدين فرسيو كيهان فرهنگي سال دوم شماره ششم صفحه 36 تا 38

كوشش و جوشش شراب بالقوه است بايد در ان گلاب ريخت تا به فعل فعال برسد.براي اين كار نياز به واسطه دارد.

در قديم براي دفع حالت خواب آلودگي و اغما از گلاب(به ضم گاف)و گلاب(به كسر گاف) استفاده ميكردند.گل اب همان كاهگل نمدار است كه امروزه نيز در مراسم عزاداري حسن بن علي براي رفع حلات اغما بخاطر گريه ي زياد از ان استفاده ميشود.

نسيم عطر گردان را كه به علت نبودن بوي خوش عاطل و باطل مانده است به كار هميشگيش مشغول داريم با ريختن شكر در مجمره نسيم را حامل بوي خوش كنيم .

خلاصه كلام اينكه :اگر استعداد بالقوه اي وجود دارد انرا بالافعل كنيم.

 نظر چهارم:

ضياء الدين سجادي راهنماي كتاب سال شانزدهم شماره چهارم تا ششم صفحه  320

دو بيت از خاقاني نقل ميكند كه گمان ميكند كاملا مبين معني آميختن شراب با گلاب و نيز ريختن شكر در مجمر و آتشدان عود سوز باشد.و نيز اشاره ميكند كه حافظ در تركيبات و معاني به خاقاني نظر بسيار دارد. ابيات خاقاني:

كرده مي راوق از اول شب و بازش به صبوح         با گلاب طبري از بطر آميخته اند

و بيت ديگر:

مجمر عيدي و آن عود و شكر هست بهم     زحل و زهره كه با قرص خور آميخته اند

 نظر پنجم:

احمد علي رجايي  مقالاتي درباره زندگي و شعر حافظ(رستگار فسايي)صفحه  211 تا 218

در هيچ جايي ديده نشده كه گلاب را در شراب بريزند چونكه آنرا فاسد ميكند.بر خلاف اينكه مشك را در قدح شراب ميريخته اند تازه آن هم به منظور بيهوش كردن حريف نه خوشبو كردن آن.

گفته اند كه شكر را مخلوط با عود در آتش ميريخته اند. اما عملا ميبينيم كه شكر در اتش بد ميسوزد و بوي ناخوش ميپراكند و دراين غزل سراسر شور و شادي چنين معني بيربط است.

اين دو مصرع برگرفته از يك سنت كهن ايراني است.

وقتي كسي براي دوستي در ظرفي خوردني يا اشاميدني ميفرستاد ظرف ان شخص را هديه گيرنده از خوردني يا آشاميدني پر ميكرد و باز ميگرداند. مثلا اگر در تنگي شربت به ليمو يا شراب بفرستد گيرتده آنرا از گلاب يا چيزي شبيه آن پر ميكرد وپس ميفرستاد.پس حافظ به يمن اينكه شراب به او شادي (هديه) ميدهد قدح شراب را با گلاب بر ميگرداند.

و اما مصرع دوم:

شكر در قديم كالايي گرانبها بوده و همپايه  درهم و دينار در مراسم نثار استفاده ميشده است.در تاریخ بيهقي آمده:«بو محمد هاشمي از خويشان نزديك خليفه در شهر دراوردند روز دوشنبه ده روز مانده بود از شعبان اين سال و مرتبه داران او را به بازار آوردند و مردم درم و دينار وشكر مي انداختند».

اين رسم هنوز هم در جشنها متداول است.منقلي در سيني مينهند و حاضران در سيني پول يا كله قند يا شكر ميگذارند.

پس شكر در مجمر انداختن ريختن شكر در مجمر نيست بلكه اينجا مجمر در مقوله اطلاق جزء بر كل يا تسميه كل به نام جزء بكار رفته است و مراد از آن سيني زير مجمر است.

معناي مصرع  اينگونه ميشود كه: به پاداش اينكه  نسيم بوي خوش به همه جا پراكنده  شكر در كنار مجمر مينهيم.

 نظر ششم:

مسعود فرزاد صحت كلمات جلد دوم صفحه  996

را گلاب.  ب:با گلاب: غلط است.  مصرع ميگويد گلاب در قدح شراب خواهيم ريخت.

نسخه بدل اين مفهوم را مغشوش ميكند. متن صحيح است و مطابق ضبط همه نسخ سواي ب است. ب نسخه ي خطي متوسطي است.گويي اين يگانه مورد ديوان حافظ است كه در آنجا گفته شده است گلاب در شراب ريخته ميشود.

را شكر.  ب: با شكر  . هيچ شكي نيست كه (را) درست و (با) غلط است.

 نظر هفتم:

سوسن بياني  حافظ شناسي جلد سيزدهم صفحه  205 تا 206

نظر تقي بينش را  که گفته بودند شكر براي زدودن بوي نا مطبوع مجمر در آن ريخته ميشده است رد ميكند و ميگويد : شكر خود يكي از اجزاء متشكله ي عطرها و بخورها ي نشئه انگيز بوده است. بخصوص شكر سفيد كه محصول خوزستان بوده است.

شكر گذشته از بوي خوش خاصيت دارويي هم داشته است و در طب الرضاي ثامن الائمه به شفا بخشي آن اشاره شده است

 نظر هشتم:

تقی بینش راهنمای کتاب سال پانزدهم شماره دهم تا دوازدهم صفحه 870 تا 873

در تحفه حکیم مومن آمده است:ورد،مرکب القوی است و با شراب جهت زیادتی تفریح و بوئیدن و طلی کردن و جهت درد سر مفید است.

گلاب شراب را گیراتر و خوشبوتر میکرده است.مانند افزودن اسانس به نوشابه های امروزی.از جمله (گلابستی)در شعر منسوب به رودکی حاکی از همین مطلب است.

اما شکر در مجمر انداختن:

در تحفه آمده است:بخور اقسام آن(یعنی اقسام شکر)جهت رفع زکام بغایت موثر است.پس شکر را در مجمر میریخته اند و شاید مثل نمک ازآن اثر بهداشتی و دفع چشم از آن اراده میکرده اند.بوی بد قند سوخته خیلی ناراحت کننده نیست و شاید چنانکه هنوز مرسوم است برای از بین بردن بوی تند زغال یا آتش،قند میریختند.

طبق نظر دکتر رجایی فرض اینکه همه مجلسیان هر کدام یک کیسه کوچک شکر در جیب داشته باشند و بعد در سینی بگذارند بعید به نظر میرسد زیرا شکر کمیاب و گران بوده است.

دیگر اینکه شکر در قدیم پودر و تصفیه ای نبوده که بتوان در کیسه ریخت و (اندازیم) که حافظ میگوید دلیل بر تکه تکه بودن شکر است.

نظر نهم:

يونس جعفري نگاهي به ابيات حافظ خرد و كوشش شماره هجدهم صفحه 122 تا 127

چون خاصيت گلاب براي مزاج سرد است در ايام قديم  باده نوشان گرم مزاج براي كم كردن حدت شراب ونيز انبساط و انشراح قلب در شراب گلاب ميريختند.

مصرع دوم: در مجمر شكر ميريختند تا شعله اش برقرار بماند. عسل و بعدها كه بجاي آن شكر بكار ميرفت عمل سوختن را كند و اهسته و ملايم ميكرد.همچنين در قديم شكر خاصيت دارويي داشته است.

با همه ي تفاسيري كه بيان ميكند نظر استاد رجايي  (شكر در كنار سيني مجمر نهادن)را نيز درست ميپندارد.

 نظر دهم:

وحيد دستگردي  تفسير بيتي از نظامي

شكر ريز آن عود  افروخته            عدو را چو عود شكر سوخته

شكر ريزي عود كنايه از نغمه سرايي و افروختگي وي به مناسبت گرم  و در سرود و نغمه  شدن است.يعني سرود عود گرم آواز دشمن حسود را چون عود و شكر سوخته بود.

 نظر يازدهم:

ايرج افشار شراب و گلاب در عصر قاجار راهنماي كتاب سال شانزدهم شماره دهم تا دوازدهم صفحه  781

نظر دكتر ضياء الدين سجادي  مبني بر آميختگي شرا ب و گلاب را تاييد ميكند. با شواهدي از صفي عليشاه شاعر دوره قاجار:

در قدح مشك و مي بهم آويخت           باده را با گلاب معجون كرد

باده حضار را پياپي داد                  حال عشاق را دگرگون كرد

بحث با اينگونه استدلالها و شواهد خاتمه پذير نيست جز بايد ديد  كه استعمال شراب و گلاب در اين ابيات دال بر اين است كه در دوره قاجاري هم اين نوع شراب خوري مرسوم بوده است يا صفي عليشاه با تاثر از شعر قدما موجب تجديد حيات سنت در خلط شراب و گلاب شده است؟!

 نظر دوازدهم:

 جعفر شعار – راهنمای کتاب – سال شانزده – صفحه ی 533 -534

در مسمط خزانیه ی منوچهری به بیتی برخوردم که حاکی از آمیختن گلاب به شراب است.

دهقان خطاب به شرابی که در خم به عمل آمده بود میگوید:

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم            از جان و دل و دیده گرامی تر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم                   با جام جوانی بهم اندر بگسارم

گل سوری همان گل سرخ یا ورد احمر است.

نظر اینجانب:

اصولا در فرهنگ لغات قدیم واژه ای تحت عنوان «ممزوج» ضبط شده است.

در غیاث اللغات در توضیح این واژه آمده است که:«شرابی باشد که با گلاب یا به دیگر عرق بارد آمیخته باشد».

پس صحت ضبط این واژه می تواند دلیلی بر این آمیختگی باشد. در تقابل با شراب ممزوج شراب صرف است. در ناظم الاطباء, صرف: شراب آمیخته به آب است. غیر از این موضوع ممزوج و صرف زمان استفاده خاصی داشته است.

در ذخیره خوارزمشاهی آمده است که:«اندر تابستان شراب ممزوج را موافق تر از صرف باشد».

پس بر این قیاس ریختن گلاب در شراب برای اعتدال گرم مزاجان است. خاقانی گفته است:

گر می دهی ممزوج ده کان وقت ممزوج به        برمی گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده

در قدیم به چند جهت در شراب گلاب میریختند:

1-  معطر کردن باده

2-  مبتلا نشدن به سردرد

و اما شکر در مجمر سوختن:

در فرهنگ آنندراج آمده است:« در بعضی بلاد به جهت بخور و تعطیر محفل در میان شکر براده عود آمیخته در مجمر میسوزند تا دود دیر بماند.

نه دودی که خوش دم بسوزی چو عاشق    اگر چون شکر دلربایی نیابی

برای آنکه عود بر آتش بهتر بسوزد در بزم ها  بر روی آن شکر میریختند تا عود را به خوبی بسوزاند. جدا از این تاثیر باعث ایجاد بوی خوش همچون کارامل می شده است. سعدی نیز اشاره ای دارد:

 دیوار چه حاجت که منقش باشد       یا عود و شکر بر سر آتش باشد

نا گفته نماند که حافظ مضمون همین بیت را در ساقی نامه خود آورده است:

 بیا ساقیا آن می که حور بهشت     عبیر ملائک در آن می سرشت

بده تا بخوری د رآتش کنم      مشام خرد تا ابد خوش کنم

قصه یا وصله- دو

شرح شکن زلف ( بر حواشی دیوان حافظ ) ،‌دکتر فتح الله مجتبایی، سخن، چاپ اول بهار 1386، ص 121ـ124

در این مقاله ابتدا به این اشاره شده که در نسخه‌های مختلف دیو ان حافظ هم وُصله آمده هم قصه و اینکه حافظ در زمان حیاتش چندبار در نسخه‌های خودش دست برده و بعد دوباره این اصلاحاتش دست به دست می‌گشته و کاتبان در نسخ تغییر می‌دادند. وُصله در نسخه‌های قدیمی مختلفی آمده و نمی‌توان آن را نادرست پنداشت اما از طرف دیگر قصه با شیوه‌ی ایهام گونه‌ی حافظ بیشتر جور در می‌آید و حافظانه‌تر است. با توجه به اینکه قصه شب را کوتاه می‌کند،‌ می‌توانیم در این بیت شب را زلف یار بگیریم که با گشودن گرهی از آن درازتر می‌شود. ( با توجه به ارتباط زلف با شب در اشعار حافظ ) .از سوی دیگر می‌توان خوانش دیگری از بیت دوم داشت و بجای قِصه به معنای داستان و افسانه، قُصه را که به معنای طره‌ی موی است به کار برد. ( مصباح‌المنیر‌ ) یا قُصه به معنای پاره‌ای از موی که بریده باشند. ( اساس‌البلاغه  ).  به زعم دکتر مجتبایی حافظ به هر دو معنای قصه ( با فتح و ضم ابتدا ) نظر داشته و به قیاس جناس ناقص آن را یک ایهام ناقص خوانده است .

...

قصه یا وصله - یک

معاشران گره از زلف یار باز کنید   شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

 

این بیت یکی از ابیات بحث‌انگیز دیوان حافظ است. در مصراع دوم ابهامی وجود دارد که درک معنای بیت را دشوار می‌سازد. مسئله آوردن کلمه‌ی "قصه" در مصرع دوم است که در بعضی نسخ از جمله نسخه اساس خانلری "وصله" آمده است. در تصحیح قزوینی-غنی قصه ،‌ در حافظ به سعی سایه وصله ( بدین وصلتش ) ، و در حافظ نیساری وصله آورده شده. مقالات متعددی درباره ی این بیت نوشته شده. اولین مأخذ ما توضیحات دیوان حافظ خانلری است که ابتدا به آن می‌پردازیم.

 

دیوان حافظ به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران ،1359، ص 1238

 

همانطور که ذکر شد خانلری در چاپ خود وصله آورده و گفته وصله درست است به فتح یا ضم واو ابتدا. وی قصه را به این دلیل مردود دانسته زیرا قصه برای کوتاه کردن شب است نه دراز کردن آن. وصله در لغت عرب به معنای زلف عاریه است و مستوصله به معنای آن زن که بر وی موی پیوند کنند. ( منتهی الارب )

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پربلا کند (4)

حسین معصومی همدانی، مجله‌ی نشر دانش، شماره‌ی صد، صص ۴۷-۶۰

 

دکتر همدانی بخش اعظم مقاله‌ی ۱۳ صفحه‌ای خود را به توصیف علمی و فنی جام عدل و جام جور – که قرینه‌ی متضاد آن است – ختصاص داده‌ است. وی بر پایه‌ی توصیف بنوموسی اشاره می‌کند: جام عدل عبارت است از یک ظرف که یک لوله‌ی سرباز از ته آن می‌گذرد. این لوله به ته ظرف لحیم می‌شود. به این لوله، به کمک بست‌هایی، یک لوله‌ی سربسته لحیم ظرف مایعی بریزیم، مایع تا لبه‌ی بالایی لوله‌ی سرباز بالا می‌آید. اما وقتی بیش از این مایع به ظرف اضافه کنیم، همه‌ی مایعی که در ظرف است از آن خارج می‌شود. علت خروج مایع به زبان امروزی خلا نسبی است که در بالای لوله‌ی سربسته ایجاد می‌شود. وی در نهایت نتیجه می‌گیرد که اگر در ذهن شاعر میان ساقی و حکام زمانش که تقسیم مواهب اجتماعی را بر عهده داشته تناظری وجود داشته است، پس باید بین بی‌عدالتی ساقی و بی‌عدالتی حکام هم تناظری وجود داشته باشد و این بی‌عدالتی ممکن است دو صورت داشته باشد: یکی با کم دادن سهم بعضی از باده‌خواران و دیگر با زیادتر از حد دادن. در شرح و تفسیرهای مختلفی که از این بیت شده کمتر کسی به این موضوع توجه دارد و این نکته‌بینی از مزیت‌های این مقاله محسوب می‌شود.

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست / فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

۱. اصالت نسخه:

می دانیم که برای تصحیح متنی چون دیوان خواجه شیراز نسخه یا نسخی که قدمت و اصالت داشته

باشد به عنوان نسخه اصل انتخاب اغلاط آن ضمن مقابله با نسخه بدل ها و دلائل و قرائن موجه و

نمونه ها و شواهد مستند و رعایت قواعد و دستور زبان فارسی اصلاح می شود و کلمات و جملات

محذوف و ناخوانا نیز به همین روال ترمیم می گردد.

تاکنون حافظ شناسان دو نسخه مختار قزوینی ـ غنی و خانلری را به عنوان معتبرترین و کم غلط ترین

دیوان حافظ برگزیده اند.

نسخه قزوینی:

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست          فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

نسخه خانلری:

در کارخانه ای که ره علم و عقل نیست         وهم ضعیف رای فضولی چرا کند

در مورد اختلاف ضبط مصراع اول ایرادی متوجه هیچ یک از ضبط ها نیست. " عقل و فضل " با

" علم و عقل " تفاوتی ندارند. امّا فهم ضعیف نمی تواند بهتر از وهم ضعیف باشد.

 فهم اصولا مغایر ضعف است و چون حافظ قصد داشته استبعاد درک خلقت کائنات را برساند 

" وهم " ضعیف برای نشا دادن این استبعاد مناسب تر است. البته تشابه رسم الخط دو کلمه امکان

لغزش کاتبان را به ذهن متبادر می سازد. 

 

برهانی، مهدی: حافظ قزوینی ـ غنی یا خانلری، کدام؟ حافظ شناسی، جلد دوم: ۶۲ ـ ۶۳

 

۲.  علم و عقل ( فضل) /  وهم و فهم :

الف) در مصراع نخست ضبط پژمان استوارتر به نظر می رسد که:

" در کارخانه ای که ره علم و عقل نیست "

و در مصرع دوم ضبط قدسی ارجح است که :

" وهم ضعیف رای فضولی چرا کند "

زیرا جائیکه راه علم و عقل نباشد طبعا فهم نیز راهی نخواهد داشت و این پندار و خیال است که رای

فضولی می کند.

رکن، محمود : چند تحلیل و اشکال، حافظ شناسی، جلد دهم: ۱۷۳

ب) حافظ نامه خرمشاهی، شرح غزل 107:

فهم یا وهم:

شادروان هومن بر آن است كه " وهم " درست تر و مناسب تر است ( حافظ هومن، ص 394 ). متن

عیوضی_ بهروز، جلالی نائینی _ نذیر احمد هم " وهم " است. اشكال وهم در این است كه وهم صاحب

رای نیست. حال آنكه فهم در ردیف عقل و فضل است و می تواند حكمی بكند. اصولا، چه در عرف چه در

فلسفه و كلام و عرفان كسی برای وهم در این گونه مسائل اعتباری اعم از مثبت یا منفی قائل نیست.

ج) سعید حمیدیان درباب نظر خرمشاهی در حافظ نامه چنین گفته است:

در این مصراع جانب فهم را گرفته ای و نوشته ای كه " وهم صاحب رای نیست " ولی رای فضولی می كند

و حكم بوالفضولانه صادر می كند كه همان تصدیق موهومات باشد. بنابراین كاربرد " وهم " كه برای فكر

موهوم زیاد سابقه دارد به دور از صواب نیست.

حمیدیان، سعید: یادداشت های آقای دكتر سعید حمیدیان، مستدرك حافظ نامه: 1425- 1426

د) در كارخانه ای كه ره عقل و فضل نیست                           وهم ضعیف رای فضولی چرا كند

علّت گزینش این ضبط چنین است كه فضل به معنی برتری و به معنی علم و حكمت هم آمده و ظاهراً به

معنی برتری در علم بلكه دانستنی بیش از دانش مورد نیاز است. بنابر این اگر مفهوم آن از علم بیشتر

نباشد كمتر نیست. ثانیاً می دانیم كه خواجه به صنایع لفظی و انتخاب الفاظ مناسب تا آنجا كه به معنی

لطمه نزند و بویتصنع ندهد، نظر دارد. دو واژه فضل و فضولی در دو مصراع تشكیل صنایع تصدیر و ارصاد و

اشتقاق می دهد.

از سوی دیگر فهم به معنی دریافت و درك واقعی شیء است و نمی توان صفت " ضعیف رای " را برای آن

آورد بلكه این وهم و خیالات واهی است كه دارای رای ضعیف و ناتوان است از این روی معنی شعر چنین

است:

در كارخانه آفرینش و جهان بزرگ كه خرد و دانش و فضل را در شناخت آن راهی نیست و نمی تواند

عظمت آن را درك كند، اوهام  و پندارهای واهی و سست چرا دخالت بی جا می كنند.

ركن، محمود: لطف سخن حافظ : 248- 249

ه) سر این گره را باید در مصراع دوم گشود و سپس به مصراع اول پرداخت. پس نخستین سوالی كه باید

كرد آن است كه آنچه " ضعیف " است " فهم " است یا " وهم " ؟

جوابی كه تقریبا بی درنگ به ذهن انسان خطور می كند این است كه كلمه صحیح در اینجا " وهم "

است.اصلاً " فهم " لغت چندان حافظ واری نیست و به هر حال در حافظ قوی و ضعیف ندارد. سوال بعد

شاید این باشد :

" وهم " در مصراع دوم در مقابل كدام كلمه در مصراع اول قرار گرفته است؟ از چهرا جفت كلمه كه

در نسخ ضبط شده است ( علم و عقل/ عقل و فضل/ علم و فضل/ عقل و فهم ) " علم و فضل "

از همه ضعیف تر است زیرا هر دو كلمه كم و بیش به یك معنی هستند و مستلزم تكرار معنوی

با یكدیگر می شوند. همین ایراد بر " عقل و فهم " نیز وارد است منتها شاید به میزان خفیف تری.

 دو جفتی كه پس از حذف اینها می مانند یكی " عقل و فضل " است و دیگری " علم و عقل ".

پیشتر كه برویم ناچار متوجه می شویم كه " عقل" در هر دو جفت ذكر شده است و از حیث كلمات

 تفاوت میان این دو جفت آن است كه یكی " فضل " دارد و دیگری " علم ".

كدامیك از این دو كلمه مناسب تر است؟ " فضل " مطابق ضبط م ص ط خ است و " علم " فقط مطابق

ضبط س ی و سه نسخه چاپی. بعلاوه  " فضل " مانند " عقل " مختوم به حرف لام است و همراه آن

تركیبی خوش آهنگ تز از " علم و عقل " بدست می دهد. به این دلایل با اینكه " علم و عقل " را

بسیار خوب نسخه بدلی می دانم " عقل و فضل " را روی هم رفته مرجّح می شمارم.

" وهم " مطابق ضبط اغلب منابع است. بعلاوه در مقابل " عقل و فضل " كه در مصراع اول گذشت اینجا

" وهم "مناسب تر از " فهم " است.

سوالی كه در مورد " ضعیف رای " ممكن است پرسیده شود این است : صفتی كه برای " وهم " آورده

شده است " ضعیف " است یا " ضعیف رای " و به عبارت دیگر مصرع كدامیك از این دو مفهوم را

 می رساند:

1)چرا وهم ضعیف قصد فضولی بكند؟

2)چرا وهمی كه رأیش ضعیف است فضولی بكند؟

من تعبیر اول را صحیح تر می دانم.

فرزاد، مسعود: حافظ، صحت كلمات و اصالت غزل ها: 413- 1/414

 

 

خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند/ ساقی بده بشارت رندان پارسا را

مطلب اول: حافظ شناسي/ سعيد نياز كرماني/جلد 1/ صفحه 177 تا 188

  بحثي كه آقاي نياز كرماني مي كند مربوط مي شود به معناي واژه «پارسي» در اين بيت. او با استناد به كتب معتبر قديم موسيقي كه معتقد بودند غزل بايد فارسي باشد اذعان مي كند كه« پارسيگو» به معني «غزلخوان» مي باشد ؛ بنابراين معني اين مي تواند باشد:«زيبا رويان غزلخوان به ما عمري دوباره مي بخشند...»

مطلب دوم: مستدرك حافظ نامه/بهاءالدين خرمشاهي/جلد ۲

   آقاي خرمشاهي بر اين عقيده است كه در تركيب «رندان پارسا» واژه «پارسا» به معناي «پارسي»  است  و كاتبان به دليل ندانستن اين معني «رندان پارسا» را تركيبي متناقض مي دانسته اند و آنرا به گونه هاي ديگر مي نوشتند مثل «رندان آشنا» يا «پيران پارسا» كه تركيب از تناقض بدر آيد.

مطلب سوم: صحت كلمات/ مسعود فرزاد/ صفحه 11/ جلد 1

  از نظر ايشان واژه « ترك» علاوه بر در بر داشتن معني «خوبان» با پارسي تضاد خوبي ايجاد كرده است و به همين دليل بر خوبان ترجيح دارد. ضمنا «ساقي بشارتي ده» را فصيح تر مي دانند زيرا حافظ دقيقا خواهش خود را به صيغه امر بيان كرده است.

مطلب چهارم: آيينه جام / زرياب خويي/ صفحه 120

   استاد زرياب  «تركان»  پارسي گو  را مر جح مي داند چر اكه معتقد است كه با وجود پارسي گويان مليح در شيراز تركيب «خوبان پارسي گو» خالي از حشو نمي تواند باشد. حال انكه با وجود عده اي از تركان آن زمان در شهر شيرازوداشتن لهجه ي خاص در اداي كلمات فارسي اين بيان خالي از نمك و ملاحت نبوده است.

نظرات اينجانب:

 

1- به نظر بنده نيز تركيب «تركان پارسي گوي» جالب تر است. چون پارسي گويي را به اهل فارس ( خوبان پارسي گوي)  نسبت دادن امري بديهي است. ضمن اينكه دلبري تركان شيرازي امري تازه نبوده است و اين مضمون بارها در شعر حافظ و سعدي نمايان مي شود احتمالا فارسيگويي تركان با اشتباهاتي همراه بوده اما اين لهجه و آن خطا ها بر دل مي نشسته.

2- همان طور كه گفتيم آقاي خرمشاهي «پارسا» را در تركيب «رندان پارسا» به معني پارسي گوي گرفته اند و كلمات «پيران» و «آشنا» در تركيبات «پيران پارسا» و «رندان اشنا» را  ناشي از عدم آگاهي كاتبان در معني پارسا و ترس از تناقض گويي دانسته اند. حال آنكه گويي اين تركيبات محلي از تناقض ندارد.

«رند» از نظر حافظ كسي است كه از قواعد مصنوع و برساخته زمانه و مردم آن گريز مي زند و به خلاف آن رضايت مي دهد. حال آنكه پارسايي عمل به قواعد الهي و دوري از منهيات ديني است نه قواعد حكام شرع.

با دقت در ادبيات حافظ متوجه مي شويم كه تناقض ظاهري در محتواي اشعارش در واقع تناقضيست كه در عالمان دين و حكام به آن روي مي آورند. به عبارتي حافظ انچه را كه مربوط مي شود به قوانين شرع مي پذيرد و سعي در انجام آن دارد. او از قرآن بهرمند مي شود. سعي مي كند به مردم ظلم نكند  و ريا نورزد و اگر گناهي مرتكب مي شود به توبه روي مي آورد. اين همان پارسايي اوست اما آنچه او از آن دوري مي كند همان قواعد عالمان شرع و عالمان حاكم است كه آن را نمي پسند. اين همان رندي حافظ است.پس بين رندي و پارسايي حافظ منافاتي نيست.

 حال آنكه اين روساي امور ديني هستند كه آنچه مي گويند و از دين هم مي گويند با آنچه مي كنند كه با قدرت عقل آن را انجام مي دهند متفاوت و متناقضست لذا حافظ اين عقل معامله گو و فرمانبر به تزوير را كنار مي زند و در مقابلش روي مي آورد به عشق. چرا كه در عشق حسابگري و معامله در كار نيست بلكه همه صفاي ذاتي يك شخص است نسبت به ديگري و براي اينكه اين جوشش دروني هر چه صاف تر و پاك تر باشد حافظ از شراب دم مي زند.

بايد بگويم «رندي» حافظ و روحيه ي شادخواري او بازتاب انديشه و فرهنگ ايرانيست و «پارسايي» او بازتابي از روحيه ي اسلامي اوست. روحيه ي غم كه در ادبيات فارسي هم تبلور آن را ميبينيم در بسياري از موارد متوجه دور افتادن از انديشه هاي ايراني و رواج ريا و ظلم با استفاده از دينست.

نتيجه انكه به كار بردن اصطلاحاتي چون مغ و پير مغان و كنشت و پير خرابات و آوردن اسم شاهان باستاني چون جمشيد و كيخسرو و تاكيد گريز گونه روي شراب بر مي گردد به رندي حافظ و حرف زدن از مسجد بهره وري از قرآن و پرهيز از ريا و دروغ و ستم و توبه ي او متوجه پارسائيش است.

دو آینه

بدین دو دیده حیران من هزار افسوس / که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

 

سیاوش پرواز، نظری دیگر درباره دو آینه. آینده، سال سیزدهم، شماره هشتم ـ دوازدهم: 596 - 595.

 

در آنندراج از معانی که برای آینه تعیین شده، چشم پاک، چشم پاک بین، چشم پر آب و چشم حیرت است.
در فرهنگ نظام جلد اول ص ۱۴۴ در تعبیر آیینه شدن آورده شده: چشم محو و حیران را تشبیه به آیینه نموده لفظ مشبه به(آیینه) را برای مشبه استعاره آوردند و وجه شبه استداره و جلاء و روشنی عکس پذیری است که در چشم و آیینه هر دو هست.
نتیجه نهایی این میشود که ذکر دو آینه تاکیدی بر دو دیده حیران مصرع اول است. و قید عدد صرفا از باب تكثير بوده نه اسم خاص. ازينرو معني بيت چنين است: دريغا بر نگاه غبار گرفته و شگفت زده ام كه با داشتن دوتاي آن (مظهر كثرت رويت پذيري سيماي معشوق) هنوز روي يار را بچشم نمي بينم. آري آنگاه كه غبار جهل بر آينه هاي جهان نگر حافظ پارساي ما سنگيني كند، تجلي جلوه وحدانيت بر ديدگان  حيران شاعر گرانقدر ما امري ناممكن است و هزار افسوس ارزاني وضع اوست.


جلیل حقیر، باز هم دو آینه. آینده، سال سیزدهم، شماره هشتم ـ دوازدهم: 596.


غرض خواجه از دو دیده و دو آینه، دوبینی و دوروئی است. با دو آینه دیدن کنایه از دوبینی و دو دیدن است وگرنه در آن روزگاران آینه ها فلزی بوده اند نه شیشه ای.

خواجه بزرگوار میفرماید:

برین دو دیده حیران من هزار افسوس                 که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

چون با دو چشم حیرت زده می نگرم پس دوئی به میان می آید. چون دوبینی است او را نمی بینم.


احمد سمیعی، دو آینه در شعر حافظ. آینده، سال دوازدهم، شماره هفتم و هشتم: 490 - 489.

 

بایستی مقصود خواجه از این معنی آن چیزی باشد که که امروز ما « عینک » می گوئیم. « آلتی مرکب از قطعات بلور محدب یا مقعر که برابر چشم نصب کنند تا بهتر اشیاء را از نزدیک یا دور ببینند. »

اینجانب یکباره به یاد این بیت مولانا افتادم که فرموده است:

ای که داری بر چشمت شیشه کبود    زان سبب دنیا کبودت می نمود

و این نتیجه حاصل آمد که:

خواجه می خواسته بگوید بر این دو چشم حیرت زدۀ من هزار افسوس که با زدن « بلور محدب و یا مقعر هم » آنطور که دلخواه من است نمی توانم او را ببینم.

 

زبیده صدیقی، وار - آینه از زبان دوست پاکستانی. آینده، سال سیزدهم، شماره ششم و هفتم: 499 - 497.

 

با هزاران عذرخواهی، بنده با نظر جناب استاد احمد سمیعی اختلاف دارم که دو آینه را عینک در شعر حافظ می دانند - که آینه هیچوقت عینک نمی تواند باشد، مثال شعر مولوی هم آوردند که شیشه دارد نه آینه.

اولاً: آینه با شیشه ربطی ندارد که شیشه آلتی است شفاف که نگاه از آن می گذرد و ماورایش را می نگرد، ولی آینه وجودی است عکس پذیر. مقابل چشم نیز آینه است و نه شیشه، چشم عکس مقابل را پذیراست و نشان می دهد، مثل آینه با این تفاوت که چشم مژه بر هم می زند و آینه چیزی بر هم زن ندارد - برای رفع این اشکال شاعر بسنده به آوردن محض دیده نشده است بلکه دیدۀ جز آن گفته که تا آدم از تحیر بیرون نمی آید چشم عکس طرف را متصل نشان می دهد، و بر هم نمی زند.

ثانیاً: عینک آلت دیدن نیست که آلتی است ریزبین و یا بهتر بگویم ذره بین. جلوۀ معشوق چیزی ریز و ذره مثال نیست که حافظ باید عینک بزند تا ببیند و افسوس خورد که همزۀ اضافی می خواهد.

ثالثاً: معلوم است که آینه سابقاً از آهن بوده است و در زبان های اردو، فارسی و عربی واژه های صیقل و زنگ ربا و جلا با صدها مورد کارایی و اشتیاق یادگار آینه ای است که بعدها در مقابل رقیب پرزورتری یعنی آینۀ چینی رواج و جلا را از دست داد و رو به خلد و خمود رفت. لذا به فکر دانشجویانه و شاگردانۀ بنده، دو دیدۀ حافظ از جلوۀ معشوق ( تعالی ) به ورطۀ طیر فرو رفته است و از فرط حیرت مژه بر هم نمی زند. یعنی عکس معشوق را متصل نشان می دهد و شاعر افسوس می خورد که با این دو آینه عکس پذیر و عکس نما، روی معشوق را آشکار نمی تواند ببیند که تفسیر لطیف لا یدرکه الابصار است. هیچ جایی در ادبیات اردو و فارسی و حتی عربی من ِ بندۀ هیچ مدان آینه به معنی عینک ندیده ام - مولوی سخن از شیشه می گوید نه از آینه که آینه با شیشه اساساً و عملاً ( در کاربرد ) مشابهتی ندارد مگر اینکه از شیشه آینه درست شود.

 رابعاً: به نظر شاگردانۀ بنده بعید بلکه ابعد است که در آن مقام حیرت که جلوۀ معشوق به او ارزانی داشته است، حافظ و یا خواننده اش به فکر عینک باشد.

 

ابراهیم قیصری، دو آینه. آینده، سال سیزدهم، شماره اول - سوم: 206.

 

دو آینه « دو شیشه عینک » نیست. ساده آن است که با توجه به تعبیرات خود خداوندگار غزل آن را توصیف و تشبیه شاعرانه ای بدانیم از دو چشم شاعر.

می دانیم که در دیوان خواجه کلمه « آینه » هم به معنی متداول آن به کار رفته و هم به صورت تعبیرات و تشبیهات شعری از آن جمله تشبیه ماه و خورشید به دو آینه و دل پاک و جام می.

حافظ در جندین مورد « دیده و چشم » را به « آینه » تشبیه کرده است:

جلوه گاه رخ او دیدۀ من تنها نیست - ماه و خورشید هم این آینۀ گردانند ( یعنی دو آینه ماه و خورشید ) به قرینۀ دیدگان من

 

مرتضی سهرابی، دو آینه از دید عالمانه. آینده، سال پانزدهم، شماره دهم - دوازدهم: 814.

 

در این مورد خاص با توجه به یک پدیدۀ سادۀ فیزیکی شاید بتوان مقصود از دو آینه در شعر خواجه را توضیح داد. به این ترتیب که اگر دو آینه را به موازات یکدیگر قرار داده و سوزه ای ( جسمی ) در بین آن دو بگذاریم، آن سوژه دارای بی نهایت تصویر در هر یک از آن دو آینه خواهد بود و مسلم است که شیشه ای و یا سنگی بودن آینه ها نیز تأثیری در این پدیده ندارد و اساساً مطرح نیست. و لذا شاید منظور خواجه از دو آینه در بیت:

برین دو دیدۀ حیران من هزار افسوس   که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

این است که حتی اگر معشوق بین دو آینه هم قرار گیرد ( در نتیجه لازم بیاید که هزاران تصویر داشته باشد ) باز روی وی را به چشم نخواهد دید و این امری بدیهی است زیرا که معشوق یعنی حق تعالی اصولاً تصویری ندارد که دیده شود.


نادر نادرپور، دو آینه حافظ. آینده، سال شانزدهم، شماره نهم - دوازدهم: 862 - 861.

 

نخستین کسی که در آن بیت معروف حافظ ، دو آینه ( و نه عینک ) تعبیر کرد، شادروان مسعود فرزاد در جزوه ای به نام « دل شیدای حافظ » بود که تقریباً 47 یا 48 سال قبل انتشار یافت و پس از آن، مورد تأیید استاد عزیز فقید دکتر خانلری هم قرار گرفت و خوب به خاطر دارم که بیتی متعلق به یکی از شاعران هم عصر و یا نزدیک به زمان حافظ را در حقانیت استنباط فرزاد می خواند که چنین بود: آینه بر دیدگان می نهاد - سرنامه ها یک به یک می گشاد. و چنان که پیداست این بیت، با صراحتی که در مورد گذاشتن دو آینه بر دیدگان دارد، مجالی برای خود نمایی مفسرانی مانند آقای دکتر حسینعلی هروی باقی نمی گذارد که برای رد اطلاق معنی آینک ( یا به اصطلاح امروزی عینک ) بر ترکیب  دو آینه، تمامی تاریخچۀ عینک و آینه را نقل کنند و نتیجه بگیرند که چون در قدیم، آینه را از فلز می ساخته و برای براق کردنش سم اسب را بر آن می مالیده اند، و نیز چون عینک را از شیشه و آن هم از فلان تاریخ به بعد اختراع کرده اند، هیچ گونه شباهت و نسبتی میان این دو شئ و این دو کلمه نیست و هر که این شباهت یا نسبت را یافته خطا کرده است. مخصوصاً اگر مرحوم فرزاد بوده باشد! و این استدلال مفسران درست به آن می ماند که برای رد نسبت یا شباهت چشم و نرگس بگوئیم که چون چشم، یکی از اعضای حیوانی و دارای پرده های زجاجیه و عنبیه و فلان و بهمان است و چون نرگس یکی از گل هاست و ساختمانی کاملاً دیگر گونه دارد، میان این دو، نسبت یا شباهتی نمی توان یافت و حال آن که هیچ گاه لازم نبوده است که میان مشبه و مشبه به شباهت کامل وجود داشته باشد.

و من، این همه را گفتم تا اولاً: حق تقدم شادروان مسعود فرزاد را در کشف این معنی یادآوری کنم و ثانیاً صحت این استنباط را به سهم خود اثبات کرده باشم، بویژه آن که شخص من از زبان روستاییان برخی از نواحی ایران ( و از جمله دهکدۀ چیذر در شمال تهران ) لفظ آینک را به جای عینک شنیده ام و گمان می کنم که این تلفظ ( آینک ) مؤید نظر مرحوم فرزاد است، وانگهی اگر نتیجه گیری آقای هروی را بپذیریم و بگوئیم که منظور حافظ از دو آینه همان دو چشم است، آن وقت به حکم این تشبیه باید قبول کنیم که وسیلۀ عیان دیدن روی زیبای معشوق آینه است و نه چشم! و چنان که نگفته پیداست، آدمیزاد، صورت دیگری را با چشمش می بیند، نه با آینه!

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش/گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

نظر شماره5

لطف سخن حافظ-محمود رکن-تهران انتشارات فواد1375-صفحه های 308-309

در بحث ذیل این بیت مولف به نقد نظری که در حافظ نامه مطرح شده می پردازد و معتقد است فعل "شد"

نباید به معنی ماضی و ماضی نقلی گرفته شود چرا که بلبل و گل تنها نمادهای عاشق و معشوق

هستند ونباید به عنوان شخصیت های داستان واقعی  گل و بلبل در نظر گرفته شوند.تایید نظر محمود

رکن بیت  بعدی(دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند...)است که نشان می دهد مفهوم کلی

مد نظر است .اشکال تاویل مولف حتفظ نامه این است که اگر گل یار بلبل شده باشد(معنی ماضی

نقلی)دیگر نه گل باید عاشق کُشی کند نه بلبل باید فکری داشته باشد.

در پایان به  این نکته اشاره شده است که کاربرد فعل ماضی به جای مضارع مختص زبان فارسی

نیست و در عربی نیز سابقه دارد.

دراین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد   ببین که اهل دلی در میان نمیبینم

شرح سودی بر حافظ ترجمه دکترعصمت ستارزاده بحرمجتث:مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن.در این تشنگی وعطش ناشی ازعشق کسی باآب زلال وصال جانان سیرابم نمی کندوعاشق اهل دلی نمی بینم.

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمانست

                                       که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

نظر پنجم:

دیوان حافظ/تصحیح دکتر یحیی قریب/ص538

آقای قریب هم در مورد این بیت تنها به بحث نسخه شناسی آن بسنده کرده اند و کلمه "مهر" را بجای "ملک" پسندیده اند:"دهان با مهر تناسب دارد نه با ملک."در نهایت بیت را اینگونه ضبط کرده اند:

دهان تنگ شیرینش مگر مهر سلیمانست                که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد


نظر ششم:

یکی از منابعی که در کتاب ابیات بحث انگیز حافظ در مورد این بیت ذکر شده است کتابیست بنام "دیوان شاعر ساحر از رکن الدین همایونفرخ" که بنده هر چه در کتابخانه مرکزی و کتابخانه دانشکده ادبیات جستجو کردم نشانی از آن نیافتم.تنها حاصل این جستجو دیوانی از حافظ بود به تصحیح همین آقای همایونفرخ که به تصریح خود مصحح کهنترین نسخه دیوان خواجه نیز هست.البته ضبط اشعار به ترتیب حروف الفبا هم نبود که این کار را دشوار تر کرد.در نهایت تنها توانستم ضبط بیت مورد نظر را از روی این دیوان ببینم و در اینجا ذکر کنم:

دهان تنگ شیرینت مگر مهر سلیمانست              که نقش خاتم لعلت جهان زیر نگین دارد


اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش  باش/که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

۲)اردشیر بهمنی،"دیو مسلمان نشود".ارمغان،سال چهل و ششم،شماره چهارم_پنجم:

 

خبریست از پیامبر اسلام (ص) که فرمود:کسی از شما نیست که شیطانی با او نباشد.پرسیدند با تو چگونه ای رسول خدا؟ فرمود بلی با من نیز شیطانی بود بجز اینکه  خداوند یاری و معاونت داد مرا بر او تا اسلام آورد پس امر نمیکند مگر بخیر.

اشاره حافظ نیز در بیت مذکور به همین خبر است که از پیامبر نقل گردیده و مفهوم بیت چنین است:ای دل برای کشتن دیو نفس و همراه کردن وی به دور حیله و تزویر مگرد که این طریق واعظان و صوفیان ریاکار است و امید پیروزی در آن نیست،اما اندوهگین مباش و دل خوش کن که اسم اعظم الهی(عشق) کار خود را خواهد کرد و دیوی را که در وجود توست مسلمان و به راه راست هدایت خواهد نمود.

تلبیس،حیله و ریا در نظر حافظ زشت است و هدف اصلی او که به وضوح در لا به لای غزلهای آسمانیش تجلی میکند مبارزه با طبقه ای است که به این صفت رذیله معروفند.تنها عشق است که چون شمشیری دیو نفس را به پذیرش آیین حق وادار خواهد کرد و این عشق چون اسم اعظم الهی بر نگین سلیمان حک گردیده و سلطنت وی را بر جن و انس مستمر داشته است.لحظه ای غفلت و بی خبری از معشوق و توجه به غیر کافیست که انگشتری دل عارف گم گردد و دیو نفس به جای وی تکیه زند.

تناسب اسم اعظم،دیو و سلیمان سبب شده که در بعضی نسخ به جای مسلمان ،سلیمان قید گردد.با توجه به داستان سلیمان و انگشتریش  این فرض برای عده ای راسختر گشته.مزید برآن ، بیت مطلع را بهانه میکنند که تکرار قافیه مسلمان نامتناسب جلوه میکند و سلیمان مناسب.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود/تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود.

حال آنکه قافیه مسلمان در بیت چهارم مجدد تکرار شده است و خود حافظ نیز در غزلهایش از تکرار قافیه پرهیز نکرده است.

در ضمن مفهوم کلی مسلمان دربرگیرنده سلیمان نیز خواهد بود،چه سلیمان خود مسلمان عصر خویش بوده است و اگر همانطور که دیونفس به حیله مسلمان نخواهد شد،اهریمن نیز به تزویر سلیمان نخواهد گردید.

   ۳.دیوان حافظ به تصحیح دکتر رشیدعیوضی {ج دوم ص ۱۲۱۵}  فرموده اند:

    از هفت نسخه ما که این غزل را دارند چهار نسخه <آ.ه.ر.خ>{دگران}وسه نسخه <س.م.ن.>{دگری}

      ضبط کرده اند."نخ"ضبط اکثریت نسخ خود راترجیح داده و{دگری}آورده است .با آنکه خواجو درسرودن مصرع

      دوم به مفاد"ولا تزر وازره وزر اخری "آیه ۱۵ سوره اسراءو آیات دیگر توجه داشته ولی لفظ دگران راعمدابه

     صیغه جمع آورده تا اشاره ای باشدبه رندان در مصراع اول.بنابراین ماضبط چهارنسخه راصحّ تشخیص دادیم .

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پربلا کند (3)

 

ختمی لاهوری، شرح عرفانی غزل‌های حافظ، ج ۲، ص ۱۴۷۱-۱۴۷۰

وی مراد از ساقی را پیر و مرشد دانسته است و گدا را واعظ شهر در نظر می‌گیرد که برای رسیدن به مقاصد دنیوی، وعظ و نصیحت پیشه کرده است. سپس از صاحب «مدار الافضل» نقل می‌کند که: «به جام عدل بده، یعنی نه کم نه بیش».

«یعنی پیر طریقت‌صفت، امروز اهل حلقه را به جام عدل بده باده‌ی محبت، تا گدای غماز مفتری شهر غیرت نیاورد که چه چیزها از اسرار میخواران برملا کند و ظاهر سازد. زیرا که میخواران از فرط تجرع باده‌کذایی، مصدر شطحیات و افشای اسرار محبت خواهند شد و گدای مفتری این معنی را افسانه‌ی مجلس خواهد ساخت، و به ایذای میخواران خواهد پرداخت.»

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

۲.کتاب چشمه ی روشن دکترکاووس حسن لی

      رندیازواژگان کلیدی و بنیادی ترین مفاهیم سرودهای حافظ است . حافظ رند را با نگاهی ستودنی

      دیده و به نوعی برساخته ی خود حافظ است .والاترین شخصیت دیوان حافظ .رندان دیوان حافظ فرزانگان

     ستایش برانگیزی هستندکه با وجودفقرظاهر دارای توانایی های شگرف و شگفتند.

     حافظ خودرابارهارندخوانده و ویژگیهای درخشان رندی که درسرودهای اوست دروجود خویش نیز یافته .

    *یکی از برجسته ترین ویژگیهای رفتاری رندناسازگاری با زاهدان ریایی ست وناخرسندی حافظ ازاین

    گروه ناخوشایند به شیواترین شیوه در رفتار رندان باز نموده شده است .رند حافظ وارسته ی نیک اندیشی

     است وازخودبینی و مصلحت اندیشی گریزان و از رفتارهای ناشایست همچون دروغ نفاق ریا پرهیزمی کند.

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمانست

                                   که نقش خاطر لعلش جهان زیر نگین دارد

نظر اول:

دیوان حافظ،تصحیح دکتر خانلری،جلد دوم،صفحه ۱۱۹۶

دکتر خانلری در مورد این بیت تنها داستان "سلیمان و دیو و خاتم" را از کتاب قصص قرآن مجید نقل کرده اند:"تمام حشمت سلیمان در انگشتری او بود که اسم اعظم حضرت حق بر آن حک شده بود.و هرگاه آنرا در دست داشت بر تمام آدمیان و غیر آنها حکمرانی مینمود.کنیزکی داشت "جواده" نام،هرگاه که سلیمان به وضو خانه میرفت،انگشتری به او میسپرد و هنگام بازگشت باز میگرفت و بر انگشت میکرد.چون زمان زوال ملک او پیش آمد،دیو خود را بر هیئت سلیمان درآورده و بر جواده عرضه داشت.انگشتری بستد و بر تخت سلیمان نشست و چهل روز حکمرانی کرد.پس از اتمام چهل روز،دیو بر جان خود هراسان گشت و گریخت و آن انگشتری در دریا افکند.خداوند ماهئی را الهام داد تا آنرا ببلعد.آن شب صیادان ماهی را صید کردند و نزد سلیمان بردند.چون شکم او را باز کردند،انگشتری را در آن یافتند.سلیمان آنرا برگرفت و بر انگشت نهاد و به مقام خویش باز آمد.

 

نظر دوم:

دیوان حافظ،حسین پژمان بختیاری،زیر نویس دیوان،صفحه ۹۵

آقای پژمان بختیاری گفته اند:"مگر مهر سلیمانست" به ذوق نزدیکترست.ولی نسخه های قدیم مطابق متن "ملک سلیمان" ضبط کرده اند.

 

نظر سوم:

صحت کلمات،مسعود فرزاد،جلد اول،صفحه ۲۴۷

۱-شیرینش:برخی نسخه ها "شیرینت" دارند.اما چون ضبط اغلب نسخ در مصراع دوم "لعلش" است،اینجا ضبط متن بر نسخه های دیگر ارجحیت دارد.

۲-مگر:نسخه ب:بها. کلمه غلطیست و معنی مصراع را به هم میزند.

۳-مهر:خ ب:ملک.چون اشاره به "دهان تنگ" معشوقه است،البته مهر صحیح و ملک غلطست.دهان معشوقه چگونه میتواند ملک سلیمان باشد؟

۴-لعلش:ط ی:لعلت.برای یکدست بودن مفاهیم در سرتاسر بیت،یا باید "شیرینش" با "لعلش" داشته باشیم،یا "شیرینت" با "لعلت".

ایشان در نهایت این ضبط را ترجیح داده اند:

دهان تنگ شیرینش مگر مهر سلیمانست/که نقش خاطر لعلش جهان زیر نگین دارد.

 

نظر چهارم:

حافظ شناسی،جلد دوم،غنی قزوینی یا خانلری کدام؟،مهدی برهانی،صفحه۵۰

آقای برهانی درین مقاله به کل به مقایسه اختلافات دو نسخه مذکور پرداخته اند و در مورد این بیت نیز گفته اند:

به اینصورت(ضبط غنی قزوینی)بی معنی است.زیرا دهان معشوق را به ملک سلیمان تشبیه کردن دلپذیر نیست.به علاوه در مصراع دوم اوصاف مهر را میکند.و "نقش خاتم لعل" اشاره به "مهر" است نه "ملک".و ضبط خانلری با تبدیل ملک به مهر این ایراد را مرتفع ساخته است.

فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی              بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

    فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی              بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

علی دشتی در حافظ افسونگر در شرح و توضیح این بیت می گوید:

«قیافه ی حقیقی حافظ – حافظ مجرد از اوهام و بلند پرواز که تحقیر خود را نسبت به سخافات پنهان نمی کند ولی متهاجر بانکار و بحث استدلالی در رد آن ها نیز نمی شود، و با همان ابهام زیبای شاعرانه بدان اشاره ای کرده است و می گذرد و در این بیت متجلی است.

فرشته عشق چیست. حافظ دیگر توضیح نمی دهد که چرا؟ و اشاره ای هم بدین نمی کند که لوازم این کار در وجود وی تعبیه نشده است و از اینرو نباید بخود ببالد، همین قدر می گوید « فرشته عشق ندادن که چیست » این گناه، گناه عشق، از مختصات فرزند آدم است، ارثی است که پدرش وقتی « روضه ی رضوان را بدو گندم بفروخت» برای او بجا گذاشت.

پس از آن در قسمت دوم هم نمی گوید « ما هم باین گناهی که بشر را از فرشتگان امتیاز می دهد می بالیم» ولی برای نشان دادن تحقیر خود بفرشتگان که از عالم عشق خبر نداردن به همان جمله ی «قصه مخوان» اکتفا می کند، یعنی طول کلام در امور بدیهی لازم نیست «افسانه مباف، از فلسفه و روایات دم مزن، قضیه همین است که فرشته نمی داند عشق چیست و در خود این جمله همه چیز هست»

لازم به ذکر است که صورت این بیت را از تصحیح غنی و قزوینی نیاورده است.

ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر، چرا که طالع وقت آن‌چنان نمی‌بینم (3)

مدخل «ارتفاع عیش» از کتاب «آیینه‌ی جام»، عباس زریاب خویی

اول از همه، عباس زریاب خویی هم مانند احمد شاملو به ضبط «مگیر» در تصحیح خانلری ایراد گرفته و «بگیر» را به عنوان ضبط درست معرفی کرده است. نکته‌ی دیگری نیز که در رابطه با این بیت ذکر کرده، در مورد واژه‌ی «ارتفاع» است که حافظ از آوردن آن دو معنی را مد نظر داشته: یکی معنی نجومی و دیگری معنی دیوانی و مالیاتی؛ که در این‌جا به معنای نصیب و بهره به کار رفته است.

فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش/گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

نظر4

اردشير بهمني-فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش-ارمغان دوره ي45-صفحه هاي54-55

در اين مقاله نيز بحث بر سر "شُد"و"شَد"است.مؤلف معتقد است كه قرائت"شُد"صحيح است و نوعي

گذشته ي تاكيدي است كه در زمان حال به جهت تحقق ووقوع حتمي فعل استعمال شده است.

و براي اثبات اين نظر شواهدي از شاهنامه مجمل التواريخ والقصص وتاريخ سيستان آورده شده است.

كاغذين جامه

كاغذين جامه به خوناب بشويم كه فلك / رهنمونيم به پاي علم داد نكرد


از جمله رسمهايي كه تا چند قرن پيش مرسوم و رايج بوده و اينك منسوخ شده است و نشاني از آن نيست اين كه هر گاه به يك نفر ستم مي شد و عاملان حكومت راه دادخواهي بر او مي بستند و از اهمه سو نااميد مي شد جامه اي از كاغذ مي ساخت و ماجراي ظلمي كه بر او رفته بود بر روي آن مي نوشت و آن را مي پوشيد و در نقطه اي از شهر كه براي دادخواهي مظلومان مشخص شده به نام "علم داد" معروف بود، مي ايستاد و حاكم يا فرمانرواي شهر چون از آن راه مي گذشت و كاغذين جامه را بر پيكر او مي ديدبه دادش مي رسيد. در اين بيت به همين رسم اشاره شده است كه در ادب فارسي پيش از خواجه نيز سابقه دارد.

افضل الدين خاقاني شرواني در قصيده اي بلند و استادانه كه در مدح تربت پاك پيامبر سروده است گويد

يك خدنگ از تركش آن شحنه ديوان عشق / نزد عقل از بيم چرخ جانستان آورده ام

حاسدانم چون هدف بين كاغذين جامه كه من / تير شحنه از پي امن شبان آورده ام

او در  جاي ديگر با توجه به اين نكته كه دادخواهان دست بر سر مي گرفته اند گويد :

چون رباب است دست بر سر عقل / از دم وصل تو تظلم دار

همچودف كاغذينش پيراهن / همچو چنگ از پلاس بين شلوار

غير از خاقاني كه اين مضمون را بارها در سخنان خود آورده است شيخ عطار در داستان شيخ صنعان - آنجا كه يمريدان از بدرفتاري با شيخ پشيمان ميشوند - آورده است :

پيرهن پوشيم از كاغذ همه _ در رسيم /اخر به شيخ خود همه

جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني هم گفته است :

آخر از بهر خدا چند كنم در بر او / هر سحرگاه چو مظلوم ز كاغذ سربال

و فرزند نامدار او كمال الدين اسماعيل نيز گويد :

كاغذين جامه بپوشيد و به درگاه آمد / زاده خاطر من تا بدهي داد مرا

جنيد شيرازي مولف كتاب بسيار مفيد شد الازرار در شرح زندگي قاضي جمال الدين ابوبكر بن يوسف مصري - كه از قضات دانشمند زمان خود بوده است - مي نويسد : در دوران حكومت اتابك سعد بن زنگي و وزارت خواجه عميدالدين ابو نصر ابزري - صاحب قصيده معروف اشكنوانيه - گروهي از عالمان روزگار به قصد يافتن شغلي مناسب روي به شيراز آوردند. اين دانشمند مصري نيز به همين اميد به شيراز مي آيد و مدتي طولاني بيكار مي ماند و روزگار بر او سخت ميگذرد. شهرت خواجه به فضل و دانش و حمايت از اهل علم محرك وي ميشود تا "كاغذين جامه" بپوشد و به در مدرسه خواجه عميد برود. خواجه را چون نظر بر او مي افتد، بعد از اتمام درس وي را نزد خود مي خواند و از حالش جويا ميشود و سپس ماجراي آن دانشمند را با اتابك در ميان مينهد و سرانجام شغل نيابت قضاي فارس را به او واميگذارد.

اوحدي مراغي نيز گويد :

بعد از اين چون قلم به سر كوشم / كاغذين جامه فرو پوشم

علم جامه جمله قصه داد  / و اندرو كرده غصه خود ياد

پوشيده نماند كه "كاغذين پيراهن" و "پيرهن كاغذين" نيز به همين معني مصطلح و رايج بوده است چنان ه شاعر گفته است :

اين نامه نيست پيرهن كاغذين ماست / پز خون ز دست هجر به جانان كه مي برد

تا آنجا كه ديده شده است اين اصطلاح تا قرن دهم هجري در آثار گويندگان آمده است چنان كه لساني شيرازي گويد :

هر گه كه نظر در دل ناشاد كنم / كاغذگر من! ناله و فرياد كنم

كاغذ خرم از تو ، جامه داد كنم / در جامه داد عرض بيداد كنم


برگرفته از کتاب "حافظ شناسی" از سعید نیاز کرمانی ؛ جلد سیزدهم؛ مقاله "کاغذین جامه " نوشته ابوالقاسم انجوی شیرازی؛


ذهن و زبان حافظ (حافظ شاملو) ص 177

شکوه تاج سلطانی که بیم سر در آن ترک است      کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

قزوینی:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است     کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

عبارت " که بیم سر در آن ترک است " غیر از اینکه از لطف ایهام ترک سر  1) به معنای از دست دادن و بر باد دادن؛

2) به معنای کلاه ، که سر را به آن تشبیه کرده است. در مصراع دوم، کلاه چه لطفی و نقشی دارد؟ از این گذشته تناسب سر و جان هم در دو مصراع مورد نظر بوده است.

 

حافظ، صحت کلمات (بررسی نسخه ها)

شکوه تاج.خ: شکوه و تاج. معتقدم که این نسخه بدل اشتباه بر اثر افزایش حرف واو در کتابت است.

که بیم جان در او درج است.ی: که بیم سر در آن ترک است. آیا این بیت اشاره به قتل شاه شیخ ابواسحاق نیست؟ به هر حال نسخه بدل ی با متن هم معنی است و تصریح به بریده شدن سر می کند. با این همه متن را فصیح تر می یابم و چون بر طبق ضبط اغلب نسخ است مرجح می دانم.

کلاهی دلکش.ب ک ل:کلاه دلکش. این خوب نسخه بدلی است. "ی" در متن ممکن است ی وحدت نباشد بلکه نماینده همزه ممدود بر طبق رسم کتابت قدیم باشد. به هر حال متن را خوش آهنگتر و رساتر از این نسخه بدل می یابم.

-  به ترک سر نمی ارزد. ل ق عه:به دردسر نمی ارزد. متن خیلی قوی تر است. مطابق ضبط اغلب منابع نیز هست. از آن گذشته "ترک سر" یادآور نسخه بدل ی (که بیم سر در آن ترک است) برای نیمه دوم مصرع اول همین بیت است و تاکید می کند که ممکن است آن نسخه بدل از خود حافظ باشد.

زبان مور

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق  چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

بسم الله الرحمن الرحيم

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق          چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

مطلب شماره 1

كتاب: حافظ صحت كلمات و اصالت غزلها

اثر: مسعود فرزاد

جلد 1 صفحه 114:

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق               چار تكبير زدم يكرهه بر هرچه كه هست

در نسخه ي ص ط خ ب ن ك ل ق ع ، يكسره آمده است.  در نسخه ي، يكسر آمده است.

به تمام احتمال نيز همان "يكسره" ضبط كرده، منتها "ها" ي آخر را اشتباها در كتابت از قلم انداخته است. پس چنانكه ملاحظه ميشود همه نسخ جزم اينجا "يكسره" ضبط كرده اند. اين نسخه بدل بسيار خوب و حافظ واري است ولي "يكرهه" نيز بسيارخوب و حافظ وار است و آنرا در متن نگاه داشتم تا بدين وسيله بيشتر مورد توجه و مداقه قرار گيرد و زود تر قضاوت نهايي درباره رجحان قطعي يكي از اين دو قرائت بر ديگري به عمل آيد .

بر هرچه: در نسخه ص: در هرچه. اين نسخه بدل غلط و بي معني است.           

 

 

 مطلب شماره 2

كتاب: يادداشتهاي دكتر قاسم غني در حواشي ديوان حافظ

اثر : قاسم غني

صفحه: 104-103

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق                چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

دكتر غني در معناي اصطلاح چار تكبير گفته اند نماز ميت در نزد اهل سنت چهار تكبير دارد و در نزد شيعه پنج تكبير .

و " هي اداي صلوه الميت علي المؤمن خمس تكبيرات بلا خلاف بيننا (از جواهر الكلام)

اما از اين عبارت چار تكبير نبايد چنان فهميد كه مقصود عادت اهل سنت است زيرا چهار تكبير زدن در زبان فارسي مثلي است كه معناي آن ترك كردن و پشت پا زدن است. معلوم است كه (الامثال لا تتغير) مثلا در عربي مثلي كه ميگويند " في الصيف ضيعت اللبن" به صيغه مفرد مؤنث ؛ چون اين مثل در اصل راجع به زني بوده كه شوهر اول او به او گفته است حالا كه مثل شده ديگر تغيير نمي يابد و در صورتيكه به مردي هم خطاب كنند باز "ضيعت" به صيغه مفرد مؤنث بكار ميرود.

بطوريكه از شواهد بالا برميايد اصطلاح چار تكبير يا چهار تكبير هم مثلي قديمي است.

 

 

 مطلب شماره 3

كتاب: حافظ شناخت

اثر: عبد العلي دستغيب

جلد1 صفحه: 137-136

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق             چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

من هماندم كه وضو از چشمه عشق ساختم يعني اختيار عشق نمودم. يعني از ازل غير از عشق و دوست هرچه كه بود از زهد و صلاح از لوح دل بشستم و ترك آن كردم. بايد دانست كه در عالم هرچه هست اگر عاشق و اگر معشوق، اوست. ما و تو بهانه بيش نه.!

چار تكبير كنايه از نماز جنازه كه پس از آن ميت را وداع كنند . معني اصلي و اولي همين است زيرا در كيش اهل سنت در نماز ميت چهاربار تكبير گويند (برهان 610/2 ؛ حافظ شيرين سخن 301 تا 309) . اين ميتواند اشاره اي به پيروي حافظ از مذهب سنت و جماعت داشته باشد.(پژمان،مقدمه 143 ) زيرا در نزد شيعيان در نماز پنج تكبير ميزده اند.

در اين موارد مصدر" زدن " به معني تكرار عبارتي يا اعلام خبري به بانگ بلند است مانند: صدق الامير زدن و نفسي نفسي زدن در مرصاد العباد(136،485) و هو الله زدن در اين بيت سوزني: 

هوا نماند تا ساعتي به حضرت هو     هو اللهي بزنم حلقه اي بجنبانم   ( سوزني 193، مرزبان نامه تعلیقات ۶۳۰/۲) 

نظر شخصي:

در مورد اينكه آقاي دستغيب  به نقل از آقاي حسين پژمان بختياري گفته اند اين بيت ميتواند اشاره به اين داشته باشد كه حافظ از اهل سنت بوده درست نيست زيرا  در ادبيات فارسي چهار تكبير زدن مجازا به معني يكباره ترك كردن است و ربطي به مذهب حافظ ندارد همچنانكه ابيات فراواني كه در اين زمينه در ادبيات فارسي ضبط شده گواه اين مدعاست. مانند:

1 هر كه در ميدان عشق نيكوان گامي نهاد        چار تكبيري كند بر ذات او ليل و نهار             سنايي

2  چار تكبير كن چو خير الناس               بلكه با چار طبع و پنج حواس                               سنايي

3   سه شراب حقيقتي بخوريم                  چار تكبير بر مجاز زنيم                                       سنايي

4  خوانده بر گنده پيري ميري                  سه طلاق و چهار تكبيري                                     سنايي

5  در حال چهار تكبير بر ملك خاند و عروس پادشاهي (را) سه طلاق بر گوشه چادر بست                 

تاريخ جهانگشا

6  هر دم از ماتم برگي نتوان آه كشيد                    چها تكبير بر اين نخل خزان ديده زديم                  صائب

7  خاقاني در رباعي گويد: (ص 917 چاپ تهران)

در خاب شوم روي تو تصوير كنم             بيدار شوم وصل تو تعبير كنم

گر هر دو جهان خواهي و جان و دل و دين     بر هر دو وسه چهار تكبير كنم

8  سنايي در رباعيات گويد:

گيرم ز غمت جان و خرد پير كنم             خود را زهوس ناوك تقدير كنم

بر هر دو جهان چهار تكبير كنم                شايسته ي تو نيم چه تدبير كنم

9  پس چون بر ساحل محيط كرم تشنه روزي چند صبر كرد و اثر شفا عارضه نميديد، چهار تكبير بر آن حضرت كرد و عنان عزيمت بر صوب غور و غزنين گردانيد      ( تاريخ سلاجقه كرمان)

10  از محمد عصار :

بنه بر هفت دوزخ هفت تكبير       بنه بر هشت جنت چار تكبير        

 

 

 مطلب شماره 4

كتاب: مقالات حافظ

اثر: حسينعلي هروي

صفحه 422-421

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق                         چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

اين بيت را اشاره به اين سخن حلاج بر سر دار دانسته اند: " ركعتان في العشق لا يصح وضوءهما الا بالدم"

ولي طرح سخن حافظ در اين بيت با طرح سخن حلاج مطابقت ندارد و خط رابطي نميدهد. بناي سخن حلاج بر وضو گرفتن با خون است و آن بيت حافظ كه از جهت مفهوم كلي ، قالب و تصوير خيال با اين سخن حلاج مطابقت دارد اين بيت است:

طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق                                به قول مفتي عشقش درست نيست نماز

درست نبودن وضو جز با خون ( كه خود مبطل وضوست) همان تصوير ذهني حلاج است كه در بيت آمده و مفتي عشق خود حلاج است . بيت زير نيز تا حدي به اين تصوير خيال نزديك ميشود:

نماز در خم آن ابروان محرابي                                          كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد

 

 

 مطلب شماره 5

كتاب : لطيفه غيبي

اثر : محمد بن محمد دارابي

صفحه : 28

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق                                     چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

وضو ساختن از چشمه عشق از لوث انانيت بلكل پاك شدن است  و چهار تكبير عبارت از چهار تكبير فناست كه فناي آثاري و افعالي و ذاتي و صفاتي باشد. فناي آثاري از اين است كه مالك آثار همه موجودات در آثار وجود حقيقي مضمحل داند چنانكه بغير از آثار او آثاري نبيند و علي هذا القياس فناء افعالي و ذاتي و صفاتي لسان الغيب ميفرمايد كه من هماندم كه از كدورات و شوائب هستي و انانيت و ظلمات غواشي جسمانيت برآمدماين مراتب چهار گونه كه به منزله فناهاي اربعه است براي من حاصل شد و تفصيل اين مراتب چهارگانه لسان الغيب در غزل دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند  بيان كرده است.                                  

 

 

 

  مطلب شماره 6

مجله: كيهان فرهنگي

سال دوم. شماره اول. صفحه 34

درباره بعضي لغات و تعبيرات ديوان حافظ(به تصحيح و توضيح پرويز ناتل خانلري)

نويسنده: سياوش پرواز

يادداشت مؤلف: چهار بار تكبير گفتن در پايان نماز ميت كنايه از پايان دادن و فراغت از كار

در كتاب النهايه آمده است: "امام دست بردارد به تكبير و پنج تكبير كند . به نخستين دست بردارد و به ديگر تكبيرها دست بر نداردكه اين فاضلتر است وگر به همه تكبيرها دست بردارد باكي نبود. وبه تكبير اول شهادتين بگويد و به تكبير دوم صلوات به پيغامبر و آلش فرستد و به تكبير سوم مؤمنان را دعا كند سپس تكبير چهارم بكند و مرده را دعا گويد اگر مؤمن بود."

 

نظر شخصي:

چهار تكبير به صورتي كه معني شده درست نيست زيرا ذكر اينكه چهار تكبير گفتن در پايان نماز ميت است اين معني را متبادر به ذهن ميكند كه نماز ميت مقدمه اي مفصل دارد. در حاليكه مجموعه نماز ميت در نزد اهل تسنن چهار تكبير و نزد شيعيان پنج تكبير است.

چهار تكبير گفتن را عده اي بهانه اي براي اهل تسنن بودن حافظ گرفته اند اما معني چهار تكبير ترك تعلقات كردن و وداع مرده است. معني ديگري كه مؤلف به عنوان فراغت از كار و پايان دادن به آن ذكر كرده اند نيز بجا نيست زيرا پيش از وضو گرفتن از چشمه عشق به تمامي آنچه هست ، شاعر اشتغالي نداشته است كه اينك فراغت از آن و پايان كار ممكن شود بلكه با وضو گرفتن از چشمه عشق، تمام آنچه تعلق آفرين است همچون مرده اي قابل وداع و ترك است و روي كردن جز به جانب عشق براي فرد روا نيست.

 

 

مطلب شماره 7

مجله : نشر دانش

سال چهارم. شماره پنجم. صفحه 14

من هماندم كه وضو ساختم از....

به مضمون ركعتان في العشق لا يصح وضوء هما الا بالدم (سخن حلاج بر سر دار)

نظر شخصي:

طبق مطالبي كه در شماره 4 گفته شد اين سخن حلاج ربطي به اين بيت حافظ ندارد.

 

 

 

مطلب شماره 8

مجله: نشر دانش

سال ششم. شماره دوم. صفحه 29

نوسنده: حسینعلی هروی

من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق                                     چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست

در معني چار تكبير نوشته اند : " چهار تكبير گفتن در پايان نماز ميت" .  اما نماز ميت مجموعا عبارت از چهار تكبير است كه در فاصله آنها دعاهايي خوانده ميشود.

 پایان

 

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پربلا کند (2)

حسینعلی هروی، نقدی بر حافظ مسعود فرزاد، نقد و نظر درباره‌ی حافظ (مجموعه مقالات)، صفحه‌ی 39-40

دکتر هروی ابتدا در تعریف بیت آورده است: «ساقی با جام برابر شراب بده، تا گدا بر اثر تحریک حسادت، فتنه و آشوب در جهان به پا نکند». بعد از این، در تعریف واژه‌ی «گدا» در این بیت می‌نویسد: «فقیر، سائل که پیوسته در طلب و جست‌وجوی حقیقت است». نظر دکتر هروی بر این است که این گدا یا روشنفکر محروم، که خود شاعر است، به لحنی تهدیدآمیز دستگاه حاکمه را از بی‌عدالتی برحذر می‌دارد. چرا که هیچ گدایی به خاطر نرسیدن شراب طغیان نمی‌کند. بنابراین ساقی کنایه از بخش‌کننده‌ی نعمات است که در درجه‌ی اول خداوند و در درجه‌ی دوم حاکم و سلطان است. با این توضیح، این بیت تهدیدی به حکام است تا عدل و انصاف را رعایت کنند و موجبات طغیان علیه نظام اجتماعی را فراهم نکنند.

عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت        که گناه دگران برتونخواهندنوشت

    1. پرویز اهور "کتاب حافظ آیینه دار تاریخ"صفحه ۲۰

     دگری را با تکیه کردن و آهنگ میخوانندکه معنی دوم ازآن برمی آیدبااین معنی :گویا زاهدبودن خودیک

     گناه است وعیب رندان کردن گناه دیگری است. هرچنداز زاهدی پاکیزه سرشت سرزده باشد. حال

    آنانکه اینگونه حافظ خوانی را رندانه می شمارند درمکتب حافظ از رندی چه برداشتی دارند؟موضوع بعد

    تردید در درست خواندن بیت است :

   **ضبط بودن دگری درچاپهای قدسی و جلال نایینی و خانلری

   **درچاپهای یکتایی وقزوینی و انجوی دگران چاپ شده است .

   **به قرینه رندان که جمع است دگران منطقی تر است .

فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی             بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

        فرشته عشق ندادن که چیست ای ساقی           بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

هاشم جاوید در کتاب حافظ جاوید خود در شرح این بیت می گوید:

«سخن از عشق است و شایستگی آدم برای عشق و بی خبری فرشته از آن. و حاصل ترکیب کردن مفهوم چند آیه و حدیث و تفسیر های عرفانی است:

«خداوند فرمود که در زمین جانشینی پدید می کنم، فرشتگان گفتند، آفریده ای که در زمین تباهی کند و خون ها بریزد ؟ فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید و ... و ... خداوند ... با آدم آموخت».                                                                                            (بقره 29-30)

و این حددیث قدسی «من گنجی نهان بودم و د.وست داشتم که مرا بشناسند .» و این آیه «ما این امانت را به آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم و از برداشتن آن ابا کردند و از آن ترسیدند و انسان آن را برداشت....»                                                                 (احزاب، 72)

پس خداوند امانتی به انسان داد و آن امانت، عشق بود و رازی به آدم سپرد و آن راز عشق بود و نکته ای به آدم آموخت و آن نکته عشق بود.

این است که شیوه ی اندیشه عرفانی، علت هستی آدم را عشق می داند .

وی در ادامه ی شرح خود مثال ها و عبارات بیشتری را در مورد سپرده شدن عشق به انسان و لاغیر سخن رانده است . اما در رابطه با مصرع دوم هیچ توضیح نداده است.